#درنده_ولارینال_پارت_215


- اگه درست اطلاع نداري بذار ، يه کم شرحش بدم .. آيدن .. شوهرت .. به ياد مياريش ؟ همراه لشگر چند هزار نفره پدرت ... کاستار ... داره به سمت پايتخت مياد ... ما درگير جنگيم شيلا ... انتظار نداري که مثل شاه هاي بي عرضه کشورم رو رها کنم و خوش بگذرونم ؟

شيلا سرش را پايين گرفت :

- مي تونستين فقط بهم نگاه کنين ... سر ميز غذا ... اما شما مدام از من فرار مي کنين .. حتي از نگاه کردن به من .

آدريان ميز را دور زد و گيلاسي از نوشيدني را سر کشيد و بي آنکه باز هم به شيلا نگاه کند ، گفت :

- ديدي که رزالين چقدر حساس شده .

- ملکه ؟ حساسيت ملکه بايد تو رو از من دور کنه ؟

آدريان نفس عميقي کشيد و با صداي خسته اي گفت :

- رزالين همسر منه . جنگ باعث شده يه مقدار نگران باشه ... نياز داشت کنارش باشم . نمي تونم بي تفاوت از کنارش رد بشم .

شيلا لبخند تلخي زد :

- اوهوم ... مي فهمم ... ملکه ... ارزش من دربرابر اون چيه ؟

آدريان با بي حوصلگي گفت :

- دست بردار ... شيلا اون همسر منه . من نسبت بهش متعهدم .

- تو پادشاهي .

- من چه جور پادشاهي هستم اگه در اين شرايط همسرم رو تنها بذارم ؟

- رزالين .. رزالين .. رزالين ... تو از من خسته شدي آدريان .. اون بهانه اس ...


romangram.com | @romangram_com