#درنده_ولارینال_پارت_214

آدريان گفت :

- بهشون بگو بعدا خودم به ديدنشون ميام .

- ميگن ضروريه .

آدريان اه مختصري کشيد :

- باشه . بفرستشون داخل .

گيلن بلافاصله از جا برخاست و گفت :

- من هم بايد برم قربان .. فقط مي خواستم اتفاقي که براي سانتور ها افتاد رو بهتون گزارش کنم .

آدريان گفت :

- بهتره بيشتر از اين بهش فکر نکني ... اتحاد سانتور ها از اول هم يه آجر لق بود . عوضش الان مي دونيم به اونايي که از اون گله باقي موندن به من برگشتن ...ميشه واقعا تکيه کرد .

گيلن سرش را به نشانه تاييد تکان داد و از کنار شيلا که در آستانه در ايستاده بود گذشت . شيلا درب اتاق کار آدريان را بست و گفت :

- سرورم .

آدريان روي ميز نشست و به بازي با نقشه و مهره هايش مشغول شد و پرسيد :

- چيزي شده ؟

شيلا چند قدم جلو آمد و گفت :

- در يک هفته گذشته شما رو نديدم ... هر بار ازم رو بر مي گردوندين ... بنابراين فکر کردم خودم به ملاقاتتون بيام .

آدريان با گچ سرخ رنگي گوشه اي از نقشه را علامت زد و پاسخ داد :

romangram.com | @romangram_com