#درنده_ولارینال_پارت_213


* * *

آدريان با تنفر به نيمه پر گيلاسش از خون تکشاخ خيره شد و رو به گيلن گفت :

- به نظرت چقدر طول ميکشه به اينجا برسن ؟

گيلن پاسخ داد :

- کمتر از يک هفته شايد ... جنگ احمقانه ايه . فقط قربان .. نذارين وارد شهر بشن... همون بيرون راحت تر از پسشون بر ميايم .

آدريان لبخند معناداري زد :

- اتفاقا قصد دارم جنگ رو حتي به قصر برسونم ... آيدن هيچي از فرماندهي يه لشکر نمي دونه .

گيلن با لحن هشدار دهنده اي گفت :

- شايد اما حمايت کاستار و بريان ... شايد شما ندونين ...

- چرا خوب مي دونم گيلن ... بريان از اون آتيش جون سالم به در برد ... من رو فريب داد ... زنده موند و انگيزش براي انتقام خطرناک تر از نيش يه افعيه . من مي دونم با کي طرفم ... تنها چيزي که اذيتم مي کنه اينه که نمي خواستم آيدن اونجا باشه .. اون هيچي نمي دونه ... به محض لو رفتن راز زمستون ... همه مردمي که الان دورش جمع شدن مي کشنش .

- قربان اونا تصور مي کنن پادشاهي آيدن زمستون رو ميشکنه .

آدريان با تاسف گفت :

- اونا اشتباه مي کنن و من از روزي مي ترسم که بفهمن اشتباه مي کردن .

هنوز گيلن پاسخي نداده بود که درب به صدا در آمد . نگهبان گفت :

- بانو شيلا براي ديدنتون اومدن .


romangram.com | @romangram_com