#درنده_ولارینال_پارت_212

- نمی تونه ... من روی تخت میشینم و هر کسی بخواد من رو سرنگون کنه گلوش دریده میشه .. درست مثل اون ملکه .

- شاید بهتون فرصت نده روی تخت بشینین ...

آیدن با صدای بلندی گفت :

- من به بریان اعتماد دارم .

- شاید بهتر باشه یه مقدار تردید رو به ذهنتون راه بدین ... من به آیسار مشکوکم ... اون انگار خیلی چیزا رو می دونه ... اون می دونه چطور بریان به خود واقعیش برگردونه ... به خود کنترل نشدش .

- من باید چی کار کنم .. به خاطر گناه اجداد خودم ... برایان رو مقصر بدونم ؟ بهش بگم از اینجا بره چون صرفا یه حرومزاده اس ؟

- نه .. حرف من اینه که دقت کنین .. حواستون رو جمع کنین ... شاه باشین ... بریان فقط یه مشاوره ... پادشاه شمایین قربان . اگه به کسی بیش از اونچه که استحقاقش رو داره بها بدین .... ممکنه تاوان سختی به وجود بیاره ...

آیدن با لحن سردی گفت :

- شاید الان به تو هم دارم بیشتر از حقت بها می دم .

سالار با آرامش گفت :

- من همیشه در خدمتم قربان ... فقط دستور بدین ...

آیدن با درماندگی و آشفتگی گفت :

- فکر می کنی این چیزیه که دوست دارم ؟ اینکه شاه باشم .. اینکه بهم خدمت کنن ؟ اینکه دستور بدم ؟ سالار ... تو هیچی از من نمی دونی ... و فکر نمی کنم علم همه اجداد و همنوعات هم بهت درباره من کمکی بکنه ...

آیدن نمی خواست چیز بیشتری بشنود . آنقدر پریشان مستاصل بود که خشمش را رها کند و گلویی را از هم بدرد .





romangram.com | @romangram_com