#درنده_ولارینال_پارت_211


- کشته شد ... اون دچار نفرین تخت شد ... چون می خواست حکومتش رو بعد از اینکه دالویش شاه شد پس بگیره ... آیدن ! در طول همه اعصار خیلی ها قدرت تخت رو دست کم گرفتن ... فرمانروایی و قدرت اگه کسیو بخواد به هیچ کس رحم نمی کنه ... برای به تخت نشستن دالویش تخت هزاران نفر رو به جون هم انداخت و برای حفظش خیلی هارو تیکه پاره کرد ... ملکه ولارینال هم یکی از قربانی های تخت برای ثبات کسی بود که می خواست . در نهایت دالویش حاکم شمال شد اما نتوست سه سرزمین دیگه رو تصاحب کنه ... اون خودش رو شاه اعلام کرد و تخت تا جایی که می تونست ازش دفاع کرد تا اینکه ولیعهدش انتخاب شد و طلسم وفاداری تخت اجرا شد ... عطش تخت با طلسم وفاداری خاموش شد تا همین چند سال پیش که آخرین وارثای دالویش مردن و طلسم وفاداری از بین رفت و عطش دوباره شخص دیگه ای رو انتخاب کرد ...

تن آیدن لرزید . همیشه از تخت می ترسید این بار ترسش دو چندان شده بود . سعی کر به خودش مسلط باشد و پرسید :

- تکلیف اون فرزند دیگه چی شد ؟

سالار لبخند زد :

- یه موجود خنثی ... نه مرد و نه زن ... دالویش سعی کرد اونو بکشه اما هر بار نتونست ... اون بزرگ شد و رشد کرد اما مثل بریان در کنترل گناهانش موفق نبود ... خشم و غرور و حسد و طمع و شهوت و تنبلی و پرخوری ... همه دست به دست هم دادن تا اون بمیره ... خیلی ها می گن اون هنوز زنده اس اما من معتقدم مرده .... هیچ کس اونجوری دووم نمیاره آیدن ... بریان درباره اون می دونست ... دالویش به بریان گفته بود که اون هیولای کوهستانی خواهرشه ... اما این حقیقت نداشت ... اون زن نبود که خواهرش باشه ... مرد هم نبود که برادرش باشه ... یه هیولای خنثی که از چشماش اهریمن می بارید و لبخندش لبریز از اشتیاق عصیان بود . شاید به خاطر وجود اون بود که بریان اینقدر از نیک متنفر بود ... شاید فکر می کرد این تقصیر نیکه که همه این بلاها سر اون و همزاد عجیبش اومده ...

- بریان اینا رو میدونه ؟

- فکر نمی کنم قربان ... اون خیلی نمی تونه مطلع باشه اما روهان ... می دونه ... یکی از دلایلی روهان با ماست بریانه ... بریان باهاش نسبت خونی داره . اما قربان ... من اینا رو نگفتم که بحثمون به اینجا برسه ... اینارو گفتم که بدونین طبق عهدتون با کاستار ، کی قراره پدر شاهزاده هاتون باشه ... کاستار به این اهمیت نمی ده اما مطمئنم شما به پاکی خون شاهزاده هاتون اهمیت میدین .

آیدن چشمانش را تنگ کرد :

- شاهزاده های من در هر صورت مشروع نیستن .

سالار مصرانه گفت :

- متوجه نیستین ؟ عمق ناپاکی وجود بریان رو درک نکردین ... اون حاصل گناه بی سابقه ایه که دیگه تکرار نشده ....

آیدن از کوره در رفت :

- یه جوری میگی انگار تقصیر خودشه ؟

_ تقصیر خودش باشه یا نباشه ... چه فرقی داره ... خون شاهزاده های شما آلوده این ناپاکی میشه . علاوه بر اون ... فراموش نکنین ... اون به تنهایی می تونه مدعی تخت شما باشه .. اون پسر ولاریناله .

آیدن سر گرداند و با عصبانیت گفت :


romangram.com | @romangram_com