#درنده_ولارینال_پارت_210
- داستان بر می گرده به قرنها پیش ...
" به دوران حکومت چهار خواهر و برادر بعد از مرگ پدرشون ... میلرین برادر بزرگ تر ، ولارینال خواهر بعد از اون ، سالاریال خواهر بعدی و برادر کوچیکشون سیامات . در همون دوران وقتی الف ها به سرزمین ها حکومت می کردند و دنیا پر از زیبایی بود . وقتی رودخونه ها جاری و فصل ها منظم بود ... وقتی خورشید طلوع می کرد و بعدش ماه وارد آسمون می شد و انسانها درست کنار ما در خوشی و خوبی زندگی می کردند ... وقتی سالهای سال می شد که دیگه تشنگی به تخت پادشاهی غالب نشده بود ... دو الف هم زمان با هم وقتی فقط پونزده سال دارن ، وارد گارد شاهنشاهی میشن ... نیکاناس و دالویش ... بدون هیچ نسبت خونی ای با هم ... دالویش و نیکاناس خیلی اتفاقی با هم برخورد می کنن و به یک سال نمی کشه که مثل یه روح در دو بدن میشن ... اونا متوجه شده بودن ، ارتباطی ورای نسبت های خونی و سرنوشت اون ها رو به هم متصل می کنه ... ارتباطی که وقتی دنبال کشفش می رن ، پدربزرگ من بهشون جواب میده ... اونا برادرخونده بودن ... درواقع روحشون با هم برادر بود ... از همون موقع شروع به تمرین کردن ... تا جایی که وقتی در هیجده سالگی شواله شدن دیگه می تونستن همزمان با قدم بردارن و شمشیر بزنن و بدون لحظه ای درنگ تصمیمات آنی بگیرن و واکنش های کاملا مشابه انجام بدن ... اونا از این مهارتی که به دست آورده بودن گاهی در رقص و گاهی در جنگ استفاده می کردن ... خیلی عجیب بود ... انگار ذهن مشترکی هدایتشون می کرد ... گاهی همزمان حرف می زدن بدون اینکه تپق بزنن ... نیکاناس خوشقیافه و ظریف بود دالویش چهره به نسبت سخت تری داشت ... دالویش موهای تیره و نیک موهای روشن داشت ... پیشرفتشون عجیب بود ... خیلی زود هر دو نفر وارد ده فرمانده گارد سری ولارینال شدن ... هیچ کدوم فکرش رو هم نمی کردن که با ورود دالویش به قصر عطش تخت دوباره آغاز بشه ... آخرین تشنگی تخت اونقدر دور بود که خیلی ها دیگه فکر می کردن این فقط یه افسانه اس ... اما تخت انتخاب خودش رو کرده بود ... دالویش و نیک کابوس های مشترک وحشتناکی می دیدن ... طمع که گناه اغواگر دالویش بود هر روز بیشتر از قبل تشدید می شد و خشم اغواگر نیکاناس رو بیشتر از پیش برمی انگیخت ... اما دالویش نمی تونست تسلیم بشه ... اون همیشه می خواست ملکه رو .. یعنی شخص ولارینال رو تصرف کنه ... ملکه چند سال قبل شوهرش رو از دست داده بود و تنها یه پسر داشت ... برای دالویش البته مهم نبود که ملکه در چه شرایطی باشه ... گاهی پیش می اومد ساعت ها زیرچشمی راه رفتن و حرکات ملکه رو از نظر می گذروند ... دالویش دیوونه تصاحاب ملکه شده بود اما انتخاب ملکه برای همراهی در بسترش نیکاناس بود .. نیکاناس اما هرگز توجه چندانی به الطاف ملکه نمی کرد ... اون معتقد بود این رابطه بنیان کثیفی داره و از طرفی نمی خواست با زنی همبستر بشه که دالویش همیشه بهش فکر می کنه ... شبهای طولانی دالویش درباره طرز نگاه ، لحن حرف زدن ، حرکات دست و راه رفتن ملکه با نیکاناس حرف می زد و می گفت چقدر دوست داره اونو کنار خودش ببینه ... نیک اما همیشه جوابش رو با شوخی می داد ... چند سال گذشت و تخت بالاخره کار خودش رو کرد . طمع بالاخره به دالویش این جسارت رو داد تا وارد عمل بشه ... دالویش با کمک استورن ها شورش کرد ، اونقدر قدرتمند شده بود که مدعی تصاحب هر چهار سرزمین شد ... نیکاناس و دالویش کارشون بی نظیر بود ... پایان دوران شاهای چهار اقلیم رسیده بود و انگار کسی کاری ازش بر نمی اومد ... همه چیز باید از ولارینال شروع می شد ... اما دالویش نمی خواست سرزمین ولارینال رو جنگ زده کنه ... نقشه دیگه ای کشید .. نیکاناس رو برای مذاکره فرستاد .. به ولارینال وعده دادن در صورت اینکه به صورت سوری کشورش رو تسلیم کنه تا خوار و برادراش هم همینکارو بکنن ... در نهایت نیک شاه میشه و ولارینال رو ملکه چهار اقلیم می کنه ... و اون شب ولارینال سرزمینش رو تسلیم کرد تا نیکاناس و بعد از مدتی چهار اقلیم رو تصاحب کنه . نیکاناس نمی خواست با ولارینال وارد رابطه بشه اما به اصرار دالویش قبول کرد ... دالویش بهش گفت که کارو براش راحت می کنه ... و دست به اقدام کثیفی زد ... دالویش کنترل کامل ذهن نیک رو اون شب به دست گرفت ... نقشه وحشتناکی کشیدن برای اینکه دالویش به هر چی که می خواست برسه و تصاحبش کنه ... نیک وقتی اینا رو اعتراف می کرد به شدت اشک می ریخت ... دالویش تمام اون شب رو توی میخونه با زنهای معلوم الحال گذروند ... درحالی که از شدت مستی سرو پا نمی شناخت ... اونشب شب پیروزی طمع به دالویش بود .. دالویش با یه زن الف به اتاق خوابش رفت اما ذهنش ... ذهنش کاملا در بستری بود که نیک اون شب رو درش میگذروند ... هر چیزی که نیک می دید ، هر چیزی که نیک لمس می کرد ، هر احساسی که می خواست از ملکه داشته باشه ، رو از طریق این رابطه عجیب روحش با نیک به دست آورد ... دالویش دیوونه شده بود ... شوق تصاحب عجیب ملکه باعث شده بود بی اختیار بخنده ... حتی زن میخونه ای که دالویش رو اینطور می دید ، هم ترسیده بود اما کاری ازش بر نمی اومد ... دالویش کنترل هر دو بستر رو با ذهنش در دست داشت ... اون شب دالویش دست به گناهی زد که بی سابقه بود.. اون با ذهنش به ملکه تجاوز کرد ... طمع و شهوت چنان تمام وجودش رو تسخیر کرده بودن که به سختی می شد اونو شناخت ... حتی ملکه هم تعجب کرده بود ... اون نیک رو دربستر اونقدر مشتاق دیده بود که باور نمی کرد این همون نیکاناسیه که مدام از کنار پیشنهادهای اون با بی اهمیتی می گذشته ... چندش آوره .. اما اون شب دوتا نطفه بسته شد ... دو فرزند که می تونم به جرات بگم با نامشروع ترین و چندش آور ترین نوع تجاوز ، به وجود اومدن ..."
آیدن به سختی جلو دل به هم خوردگی اش را گرفت و پرسید :
- دو نطفه ؟
سالار نفس عمیقی کشید و گفت :
- بله ... یکی که فرزند ملکه و نیکاناس به حساب می اومد و دیگری فرزند دالویش و زن میخونه ای ...
آیدن اخم کرد :
- کدومش بریانه ؟
- خودت چی حدس می زنی ؟
آیدن اما پاسخی نداد و منتظر کلام سالار ماند . سالار ابرویی بالا انداخت و گفت :
- بریان پسر ولاریناله ...
آیدن با تحیر به سالار که داستان را ادامه می داد ، خیره شد . سالار به رو به رو خیره شد و گفت :
- اما دالویش به عهدش وفا نکرد ... اونا سرزمین ولارینال رو گرفتند و دالویش شاه شد ... نیک هم مشاور دست راستش ... دالویش با یه انسان ازدواج کرد ... بریان رو هم به عنوان فرزند نامشروع خودش وارد قصر کرد ... دالویش می دونست یه الف اگه حرامزاده باشه چقدر زندگی براش سخت میشه ... بنابرین با شاهزاده اعلام کردن بریان اون رو از یک عمر بدبختی نجات داد ...
- تکلیف ولارینال چی شد ؟
- اون و پسر بزرگش توی تکه زمینی که الان به روهان رسیده زندگ کردن . ولارینال خیلی زود کشته شد ... مرگ عجیبی داشت ... یه بیماری عجیب که زخم های عمیق بی علت روی پوستش می کاشت ... آخرین زخم روی گلوش شکل گرفت و اونو کشت ...
- پس چرا گفتی کشته شد ؟
romangram.com | @romangram_com