#درنده_ولارینال_پارت_207
- میشه الان نباشه ؟ فعلا نمی تونم چیزی بشنوم .
- سرورم ... حرفایی که می خوام بزنم مهمه ... شاید فرصت دیگه ای نباشه و برای گفتنش دیر بشه . شاید بعدا من رو متهم و مجرم بدونین به خاطر اینکه این چیزا رو مخفی کردم ...
- چه چیزهایی ؟
- چیزایی که حتی مشاور مورد اعتمادتون هم ازش خبر نداره .
آیدن خندید :
- خیلی چیزا هست که تو می دونی و بریان نمی دونه ...
سالار گفت :
- آره خیلی چیزا .. اما این درباره خودشه .
آیدن اینبار حرف های سالار را جدی گرفت :
- درباره خودش ؟
- اوهوم ... چیزایی که حدس می زنم دوستش آیسار بدونه ... بهم اعتماد کنین سرورم ... من بهتون دروغ نمی گم .
آیدن نیم نگاهی به بریان انداخت که با شور و حرارت مشغول حرف زدن با الویس و آیسار بود . سپس دوباره به سالار نگریست :
- چی می خوای بگی ؟ از کجا بدونم چیزایی که می خوای بگی حقیقت داره ؟
- بهتون گفتم قربان .... من دروغ نمی گم .
- بیا فرض کنیم تو بهم دروغ نمی گی اما از کجا معلوم کسی به تو دروغ نگفته باشه .
romangram.com | @romangram_com