#درنده_ولارینال_پارت_208

سالار اطرافش را بررسی کرد و گفت :

- بیاین یه کم فاصله بگیریم .. من همه چیز رو توضیح می دم .

آیدن اسبش را هی زد و هم رکاب با کاستار از لشگر دور شد . سالار در پاسخ نگاه طلبکارانه آیدن گفت :

- قربان ... من فقط احساس کردم لازمه که خیلی چیزا رو بدونین چون ... شرایطی که باهاش مواجهیم خیلی لغزنده اس و بهتون قول می دم حرفام از سر صداقته و حقیقت محضه .

- چطوری اینقدر مطمئنی ؟

- به خاطر اینکه یه سانتور دورگه ام و ویژگی نژادم اینه ...

- اوه .. آره .. غرور مسخره ای که سانترو ها دارن ... " ما هرگز اشتباه نمی کنیم "

سالار اخم کرد :

- نه ... قربان من به حرفام ایمان دارم ... چون اون رو از زبون کسی تعریف می کنم که خودش یکی از مهمترین تکه از ماجرا بود . کسی که همه چیز رو قبل از مرگش برای پدربزرگم اعتراف کرد .

آیدن پوزخند زد :

- خواهش می کنم سالار ... این روزها خیلی حرف ها شنیدم درباره بریان ... خواهش می کنم بیشتر از این ذهن من رو درگیر افسانه هایی که حقیقت ندارن نکن ... قصه ای که تعریف می کنی معلوم نیست چقدر تحریف شده باشه .

سالار مصرانه گفت :

- نیست سرورم ... سانتور ها به خاطر این به دانششون می نازن چون علمشون جاودانه اس . با مرگ یک سانتور ، دانشش از بین نمی ره ... این راهیه که سانتورها برای جاودانگی پیدا و انتخاب کردن . خیلی از موجودات این دنیا عمر خیلی طولانی و چند هزارساله دارن و بعضی ها حتی جاودانه ان اما سانتور ها در مقایسه با بقیه میرا و فانی هستن ... پس راه دیگه ای برای جاودانگی دارن ... راه خودشون رو ...

آیدن با کسالت گفت :

- من رو آوردی اینجا تا یه مشت پرت و پرت درباره جاودانگی سانتورها تحویلم بدی ؟

- نه قربان ..می خوام بهتون بگم من به چیزایی که میگم ایمان دارم ... چون علم و دانش سانتور ها چیزیه که به ارث می رسه ... حافظه یه سانتور حاصل ذهن جمعی اجدادشه و من این اطلاعات رو از پدرم و اون از پدرش و پدرش از پدرش به ارث برده . انگار خود منم که دارم اعتراف های اون الف در حال مرگ رو می شنوم .

romangram.com | @romangram_com