#درنده_ولارینال_پارت_206

- این فداکاری من برای مردممه که مقابل آدریان بایستم ... آدریان بهترین دوستمه .

آگوستا این بار بلند خندید و گفت :

- پس تو آدمایی که تو زندگیت دوستشون داری رو می کشی و مقابلشون می جنگی و اسمش رو میذاری فداکاری ؟ لابد انتظار هم داری که اصلا ذهن هیچ کس به سمت انگیزه کسب قدرت و جاه طلبی منحرف نشه ! _ لحنش جدی و سرد شد و ادامه داد _ خوب گوش کن آیدن ... تو اونی فکر کردی ، القا می کنی نیستی .. فقط یه مرد جوون جاه طلب که حاضره عزیزانش رو فدای تخت و تاج کنه ... تاج طلا گیجت کرده و تخت مبهوتت .

آیدن از آگوستا فاصله گرفت و گفت :

- هیچ کدوم از این حرفا حقیقت نداره .. دست کم خودم مطمئنم همش مزخرفه ... من مجذوب برق اون تاج طلایی یا شکوه اون تخت لعنتی نیستم ... من حاضر بودم همه چیز رو رها کنم و با کریشنا هر جایی برم غیر از قصر .

لبخند آگوستا خشکید و با لحنی تاسف بار گفت :

- اون مال موقعی بود که انسان بودی ... آیدن تو دیگه اون آدم نیستی ... من تو رو یادمه آیدن ... تو همه چیزی بودی توی این دنیا کم بود ... یه انسان با همه ضعف ها و قوت ها ... تو اونی نیستی که من چند سال پیش ملاقات کردم .

آیدن ناگهان فریاد زد :

- کاملا راست میگی ..من دیگه اون انسان نیستم ... من یه هیولام .. اما .. تا حالا از خودت پرسیدی اونی که بهش خوش خدمتی می کنی کیه ؟ چیه ؟ اگه تا حالا نتونستی ببینی بزار برات واضحش کنم .... اونم یه هیولاست .. درست مثل من ... حتی بدتر .

آگوستا به نشانه تاسف سر تکان داد و گفت :

- تو خیلی چیزا رو نمی فهمی ... تو هیچی درباره اون نمی دونی آیدن .

آیدن پاسخی نداد و از آگوستا رد شد . به چند ساعت نکشید که لشگر آماده حرکت شد . آیدن روی اسبش پرید و در پیش قراول لشگر قرار گرفت . نیم تاج کریستالی اش را هنوز روی سر داشت . پشت سرش بریان و الویس در فاصله کمتر از یک قدم بریان و الویس و آیسار در حرکت بودند . راد هم در کنار لشگر همراه با سانتور های زره پوش به راه افتاده بود . می شد نشان شمشیر طلایی و نقره ای لشکر آیدن را روی زره همه دید . ملیساندرا اما دور تر از لشکر اسبش را می راند و هر از چند گاهی سنگی را در آب رودخانه می انداخت و بی اعتنا به روهان که هم رکابش حرکت می کرد به سکوتش ادامه می داد .

آیدن نسبت به او احساس عذاب وجدان داشت . خودش را سرزنش می کرد که چرا عامل این سوتفاهم بزرگ در ذهن ملیساندرا شده است . با خودش می اندیشید که ملیساندرا حتی پیش از دیدن دوباره آیدن نیز ، به خیالاتش درباره او اجازه جولان می داد . این تنها مساله ای بود که اندکی از عذاب وجدانش کم می کرد . بریان و آیسار اما برخلاف آنچه آیدن تصور می کرد دوباره به هم نزدیک شده بودند . دوباره راه را با مباحثه درباره شیوه های مبارزه در خارج شهر و جنگ های درون شهری سپری کردند . باز هم شب را با هم نوشیدند و از شرط بندی در حال حرکت هم صرف نظر نکردند . بریان تخمین می زد که ظرف چهار روز به نزدیکی دروازه شهر می رسند و می توانند زی یک هفته خود را برای جنگ آماده کنند اما آیسار اصرار داشت که معطل نکنند ، اردو زدن بیرون دروازه های شهر با توجه به سرعت عجیب سرد شدن هوا بسیار دردساز می نمود . سربازان نیاز به گرما و سرپناه مناسب داشتند و این جز در درون شهر قابل دستیابی نبود .

در افکارش غرق شده بود که سالار کنارش ایستاد و برای حرف زدن اجازه خواست . آیدن سر گرداند . سالار گفت :

- قربان حرف هایی که بین شما و آگوستا رد و بدل شد رو شنیدم ... مایلم دربارش باهاتون حرف بزنم .

آیدن گفت :

romangram.com | @romangram_com