#درنده_ولارینال_پارت_204
- اونا اونقدر احمق نیستن که با ما بجنگن .. تعداشون خیلی کمتر از ماست ... البته سنام سیاستمدارانه گفته به خاطر لطفی که در حقشون کردیم ... اردوگاه رو ترک می کنن .... خیلی مسخره اس .. خودش هم می دونست موندنش تو اردوگاه مساوی با مرگه .
آیدن نیم نگاهی به بریان انداخت و گفت :
- لشگر رو آماده کنین . قبل از غروب آفتاب به سمت پایتخت حرکت می کنیم .
چشمان بریان برق زد :
- جدی میگی ؟ چی شد که نظرت برگشت .
آیدن با لحن بی حسی گفت :
- عقب انداختنش باعث نمی شه چیزی عوض بشه .. جنگ اجتناب ناپذیره .
بریان لبخند زد :
- ما پیروز می شیم آیدن .. نمی ذاریم زمستون هشت ساله بشه .
آیدن با استیصال به بریان نگاه کرد و پاسخ داد :
- امیدوارم .
بریان پیش از ترک چادر گفت :
- فکر کنم از این به بعد توی شورای فرماندهی باید یه جا برای راد هم بذاری ... به نظر میاد اون رهبریه که گله متحد ما انتخاب کرده .
آیدن بالاپوشش را به تن کرد و از چادرش خارج شد . راد مشغول صحبت با سه سانتور دیگر بود و می شد رضایت و لبخند را پس از مدت های طولانی در چشمانش خواند . سربازان بلافاصله پس از فرمان بریان مشغول جمع کردن چادر ها شدند . آیدن قدم زنان از کنار چادر ها می گذشت . می توانست صدای هورا و تهنیت افرادش را وقتی از کنارشان می گذشت بشنود . " زنده باد شاه آیدن " ، " والاحضرت سلامت باشند " ، " پیروزی برای شاه تابستان "
پادشاه تابستانی ، مسخره ترین لقبی تا کنون شنیده بود . پوزخندی زد و راهش را به سمت قفس آگوستا کج کرد . حصار اگوستا را روی یک گاری بزرگ گذاشته بودند که چرخ هایی فولادین داشت . آیدن به آگوستا نزدیک شد . آگوستا با لحن تمسخر آمیزی گفت :
- درود به شاه تابستون .
romangram.com | @romangram_com