#درنده_ولارینال_پارت_203
راد با لحن غم آلودی پاسخ داد :
- سنام ... خواهرزاده منه .
آیدن گفت :
- همون خواهری که می گفتی طرف شوهرش رو گرفت ؟ یعنی پدرش مرده که اون رهبر شده ؟
- رهبری گله مثل پادشاهی نیست ... بله .. حتما رهبر قبلی باید بمیره اما جانشینش باید لیاقتش رو ثابت کنه . می تونست هر کسی جای سنام باشه .
راد راهش را کج کرد و از آیدن دور شد . آیسار که کمی دورتر ایستاده بود به آیدن نزدیک شد و گفت :
- شما شرافتمندانه برخورد کردین . این برای من خیلی معنا داره .
حدود یک هفته از اقامت حضور سانتور ها در اردوگاه آیدت می گذشت . سنام گویی هنوز درباره ارتباط مصالحه آمیزش با لشگر آیدن در تردید بود . راد می گفت شکستن عهدی با آدریان بسته اند ، برای سانتور بسیار مشکل است . از طرفی هم مشاجره و شوراهای شبانه سانتور ها هم حاکی از اختلاف نظرشان بود . عده ای برای تغییر پرچم و پیوستن به لشگر آیدن پافشاری می کردند و عده ای هم معتقد بودند اینکار خلاف شرافت است و آنها باید تا پای جان برای ادریان بجنگند . آیدن هم اعلام کرده بود ، دینش را از همه سانتور ها برداشته است . نمی خواست هیچ کس به اجبار و دین برایش مبارزه کند . عده ای سانتور ها هم بلافاصله پس از بدر کامل ، از آیدن تشکر کردند و به اردوگاه خود برگشتند . از نگاه سنام ، به عنوان رهبر گله اما ، تردید می بارید . سنام از روزی که برگشته بود حتی تلاش نکرده بود با راد رو در رو شود . گویی چیزی در حرف های راد او را می ترساند . از طرف دیگر بریان و آیسار اصرار داشتند به شهر حمله کنند و هر چه زودتر به این سرمای جانفرسا پایان دهند اما احساسی در وجود آیدن ندای مخالف و عجیبی می داد که به شدت نا امید کننده بود . کسی گویی درون قلبش به او می گفت ، پادشاهی او تغییری در زمستان ایجاد نمی کند . مگر می شد تاجگذاری یک هیولا زمستان را تمام کند . بخشی از ناخودآگاهش از این می ترسید که نکند حق با آدریان باشد . نکند واقعا برای پایان زمستان آیدن باید می مرد . اه سردی کشید . نمی دانست اگر راه تمام شدن زمستان مرگ بود ، آیا مانند حالا که با تمام وجود برای تخت نشینی تلاش می کرد ، مشتاق مرگ هم می شد ؟ به خودش لعنت فرستاد و به نقشه ولارینال نگاه کرد . می شد به راحتی این نکته را دریافت که ولارینال در میان چهار اقلیم کوچکترین سرزمین است که بخش بزرگی از آن به خاطر نفرین یا شرایط آب و هوایی هزاران و یا صدها سال در یخبندان ، قابل سکونت نبوده است . آیدن اندیشید اگر این زمستان تمام نشود ، در نهایت تمام ولارینال به دشتی از برف و یخ تبدیل می شود و هیچ کس باقی نمی ماند تا بشود بر ولارینال حکمفرمایی کرد .
بالاخره باید تسلیم جنگ می شد و آغازش می کرد . این روزها بیش از همیشه کشش تخت را احساس می کرد . رویاهای مبهمی که از زن سرخ پوش آتشین خشم می دید به تخت شاهی ختم می شد . تخت شاهی ای که تاج طلایی را می شکست . لشگر ده هزار نفری کاستار هم دیروز صبح به آنها رسیده بود . آیدن دیگر بهانه ای برای معطل کردن نداشت . تاج کریستالی اش را روی سرش گذاشت و نگهبان چادرش را صدا زد و دستور داد تا بریان را به چادرش احضار کند . از این احساس متنفر بود اما کم کم یاد گرفته بود که چونه مانند یک فرمانروا رفتار کند . شاید این منش عجیب هم حاصل تشنگی تخت بود که آیدن را در سلطه خود گرفته بود .
بریان اجازه گرفت و وارد چادر شد . آیدن نیم نگاهی به صورت آشفته اش انداخت و پرسید :
- چی شده ؟
بریان نفس زنان پاسخ داد :
- بین سانتور ها درگیری شده . سنام تصمیم گرفته به لشکر آدریان برگرده اما تقریبا نصف لشگرش پشت راد ایستادن و گفتن که کنار ما می جنگن . سنام هم بهشون گفته که همشون کشته می شن ... گفته آیدن شانسی توی این جنگ نداره . حالا هم دارن به اردوگاهشون بر می گردن .
- یعنی اگه بخوایم به سمت پایتخت بریم باید باهاشون بجنگیم ؟
بریان لبخند زد :
romangram.com | @romangram_com