#درنده_ولارینال_پارت_202
آیدن سر گرداند و به سانتور عظیم الجثه مقابلش نگاه کرد . موهای بلندش تا روی سینه هایش می رسید و چشمانی نقره ای بی حس داشت . بدن اسبی اش سفید و موهایش درست هم رنگ با خال های درشت و کم رنگ بدنش ، طلایی بود . آیدن لبخند شاهانه ای زد و گفت :
- مطمئنم اگه شما هم به جای من بودین همینکارو می کردین .
اما پاسخ سانتور سفید غیر قابل پیش بینی بود :
- از کجا مطمئن هستین ؟
آیدن ابرویی تاب داد و گفت :
- بهترین دوست من یه سانتوره که بهم یاد داد شرافت یه سانتور همه سرمایه ایه که داره .
سانتور سفید با تردید اخم کرد . آیدن راد را صدا زد . پس از چند دقیقه راد از کنار رودخانه خود را به آیدن رساند . عکس العمل سانتور سفید عجیب بود . با چشمانی گرد شده گفت :
- مدراد ؟ !!
راد بی آنکه مستقیم به سانتور سفید نگاه کند گفت :
- سِنام ؟! نشان رهبری بهت میاد .
اشاره چشمان راد به خالکوبی خورشید شکل شانه سنام بود . سنام نیم نگاهی به آیدن انداخت و گفت :
- شاه کاستار درباره اینکه شما چقدر خارق العاده اید برام نوشته بود شاه آیدن ... اما هیچ وقت تصور نمی کردم با کسی رو به رو بشم که اینقدر شرافتمند باشه .
آیدن پاسخ داد :
- سانتور ها شگفتی دنیایی که میشناسیم هستن و به نظرم حتی بیشتر از تکشاخ ها ارزشمندن . فرقی نمی کنه کدوم جبهه باشین سنام ... من نمی ذاشتم اونطوری بمیرین .
سنام لبخند محو عجیبی زد و از آیدن و راد دور شد . آیدن از راد پرسید :
- تو میشناسیش ؟
romangram.com | @romangram_com