#درنده_ولارینال_پارت_201
- اما آیدن ..
آیدن با عصبانیت گفت :
- چطور می تونم باورها رو تغییر بدم اگه در این شرایط خودخواهی به خرج بدم .
الویس گفت :
- کارشون همشون رو تموم می کنیم ... مرده ها نیازی به تغییر باور ندارن .
آیدن فریاد زد :
- بسه دیگه ... من شاهم ... من تصمیم میگیرم چی کار کنم . _ سپس فرمان داد _ راه رو برای سانتورها باز کنین .
سربازان راه را گشودند . اما سانتور ها برای رد شدن تردید داشتند . می شد این شک را در چشمان نگرانشان خواند . آیدن با صدای بلندی گفت :
- از آب رد بشید ... در امانید .... خودتون رو نجات بدین ... بهتون قول می دم آسیبی بهتون نمی رسه ... شما تعهد من رو دارید .
سانتوری که به نظر می آمد رهبر گله است با دست فرمان حرکت داد . ظرف چند دقیقه موجودات غول پیکر به آب زدند و از آن رد شدند . راجر با دندان قروچه گفت :
- می تونستیم همشون رو یه جا بکشیم .
آیدن پاسخ داد :
- زنده ها بیشتر از مرده ها به درد می خورن . _ سپس با صدای بلندی فرمان داد _ این لشگر مهمان ماست . هیچ کس بهشون آسیب نمی زنه .
گرگنماها به لبه رودخانه رسیدند . آیدن هرگز موجودانی به آن وحشت انگیزی ندیده بود . اندامی چند برابر یک گرگ معمولی داشتند با دندان هایی به مراتب درشت تر و چشمانی وحشی . می شد درندگی را از تمام اجزای بدنشان احساس کرد . رهبر سانتورها به آیدن نزدیک شد و گفت :
- من می فهمم شما چی کار کردین سرورم .
romangram.com | @romangram_com