#درنده_ولارینال_پارت_198

آیدن خندید و مهربانانه گفت :

- مطمئنم که اینطور بوده .

رز رو به الویس کرد و گفت :

- تو هم فوق العاده بودی الویس . انگار که رهبری توی خونته .

ملیساندرا نوشیدنی اش را سر کشید و با آشفتگی از چادر بیرون رفت . رز پرسید :

- اون چشه ؟

آیدن سرش را پایین گرفت و پاسخ داد :

- برای رسیدن به چیزی که می خواد یه کم عجوله . تحمل این اردوگاه نشینی براش سخت شده .

الویس گفت :

- اون هنوز خیلی جوونه آیدن ... هنوز بیست سالش هم نشده . بهش سخت نگیر .

آیدن پاسخ داد :

- مسخره اس ... من هم تقریبا تو سن و سال اون ولیعهد کریشنا بودم .

الویس اخم کرد :

- و الان که اینجا ایستادی فکر می کنی تمام اون مدت درست و عاقلانه عمل کردی ؟

آیدن به الویس خیره شد . حرف الویس تکانش داد . او حق داشت . واکنش های آیدن در آن سن و سال اصلا عاقلانه و از سر منطق نبود . دیگر ملیساندرا را سرزنش نمی کرد و از دستش عصبانی نبود . خود آیدن هم عاشق کریشنا شده بود . آیدن هم به طرز احمقانه ای درگیر تردید و دودلی شده بود . خسته از روزهای تکراری قصر انتخاب کرده بود تا در آنجا بماند . از چادر خارج شد تا به دنبال ملیساندرا برود اما نگاهش معطوف جمعیتی از سربازان شد که با تحیر بیرون از چادر هایشان ایستاده بودند . در نگاهشان می شد ترس را خواند . آیدن رو به راد که خودش را به او رسانده بود ، کرد و پرسید :

- چه خبر شده ؟

romangram.com | @romangram_com