#درنده_ولارینال_پارت_197
بریان چشمانش را گرد کرد :
- من از نامشروع بودنم فرار نمی کنم پیرمرد ... هیچ وقت فرار نکردم .
سالار نیم نگاهی به جمع انداخت و گفت :
- شاید بهتره با بقیه حقایق هم همینطور رو به رو بشین .
بریان مشتش را سفت کرد و با تمام قدرت به دهان سالار کوبید . خشم عجیبی در نگاه بریان موج می زد . خشمی که دلیلش مشخص نبود . این چند کلمه انقدر اهمیت نداشت که این چنین بریان را از خود بیخود کند . آیدن به سمت بریان رفت و گفت :
- هی .. آروم باش ...
بریان دست آیدن را پس زد و از چادر فرماندهی خارج شد . سالار هم بی آنکه به بقیه نگاه کند ، پشت سر بریان خارج شد اما بلافاصله در جهت مخالف او رفت . آیدن نفس عمیقی کشید و رو به جمع گفت :
- بهتره یه کم استراحت کنین .
آیسار پرسید :
- کی باید به اردوگاه سانتور ها بریم ؟
- هر چه زود تر بهتر ... هر وقت بریان امادگیش رو داشت . _ سپس نگاهش را به رز دوخت و گفت :_ تو به عنوان یکی از فرماندهای من داری میری .
رز لبخند زد :
- نا امیدت نمی کنم .
الویس بازوی رز را فشرد و گفت :
- اون از پسش بر میاد آیدن . در مدتی که نبودی توی رهبری و فرماندهی عالی عمل کرد .
romangram.com | @romangram_com