#درنده_ولارینال_پارت_192
شیلا اخم کرد :
- تو درباره من چی فکر می کنی آدریان ؟ تو مردی هستی که من عاشقشم .
- بیا دربارش حرف نزنیم شیلا .
- چرا باید دربارش حرف بزنیم ... من دوستت دارم و اگه لازم بشه کنارت می میرم .
آدریان از جا برخاست و مشغول پوشیدن لباسش شد و گفت :
- مسخرم می کنی ؟ جبهه مخالف من توی جنگ ... پدرت و شوهرت هستن ... اونوقت ادعا می کنی کنار من می میری ؟
- باورم نمی کنی .. چون احساس من رو نداری .
آدریان تاجش را روی سرش گذاشت و به سردی گفت :
- از اول بهت گفتم ... من اون احساس رو نمی فهمم .
سپس از درب اصلی وارد راهروی قصر شد . نمی فهمید چه در ذهن شیلا می گذرد . اهمیت هم نمی داد . شیلا برایش حکم سرزمینی فتح شده را داشت که نباید از دست می داد . هیچ کس نمی توانست فتوحاتش را تصاحب کند . نه ولارینال و نه شیلارا . روی بالکن قصر ایستاد و یک بار دیگر نامه ای که امروز صبح به دستش رسیده بود را خواند . دیر یا زود لشگر آیدن به پایتخت حمله می کرد و هر حدسی درباره آینده جنگ ناممکن می نمود .
* * *
آیدن نگاهی به نقشه پهن شده روی میز چوبی انداخت و گفت :
- خب ؟
بریان با گچ دور یک منطقه را دایره کشید و گفت :
- ما اینجاییم .
سپس با انگشت به جنگلی در همان نزدیکی اشاره کرد که ان طرف رودخانه قرار داشت و ادامه داد :
romangram.com | @romangram_com