#درنده_ولارینال_پارت_191


- اما ... من نمی خوام وارثت باشم .. نمی خوام ولیعهدت باشم ...

آیدن به چشمان خاکستری ملیساندرا زل زد :

- چی داری میگی دختر ؟

- من نمی خوام دخترخوندت باشم ... من .. من ... _ بغض و هق هقش را خورد و اعتراف کرد _ می خوام .. ملکه تو باشم .

آیدن دستان ملیساندرا را رها کرد . چهره اش به شدت در هم رفته بود . نگاه نگران ملیساندرا او را می آزرد . سرش را برگرداند . خشمش را فرو خورد و احساساتش را سرکوب کرد و با لحن سردی گفت :

- من .. من یه ملکه دارم . خواسته یا ناخواسته .

* * *

شیلا لبخند بی حسی زد و گفت :

- ما در آستانه جنگیم نه ؟

آدریان روی تخت جا به جا شد و موهای بلند شیلا را میان دستانش گرفت و پاسخ داد :

- بله .. یه جنگ ... با آیدن . مسخره اس . من هیچ تمایلی به جنگ با اون ندارم .

شیلا بازوی آدریان را فشرد و گفت :

- تو پادشاهی .. پیروزمیشی .

آدریان لبخند سردی زد :

- اینو میگی چون کنار من دراز کشیدی ... وقتی آیدن قصر رو تصاحب کنه ... کاملا قابل حدسه که می دوی طرفش و میگی که منتظرش بودی .


romangram.com | @romangram_com