#درنده_ولارینال_پارت_190

- خب ... به ارتباطش با آیسار حساس شدی .. منم ...

- اشتباه فکر کردین قربان . من فقط به اون پسره مشکوکم همین ... وگرنه برام فرقی نداره بریان چه علایقی داره .

- خب پس چی مانعت میشه که به نیکان فرصت بدی .

ملیساندرا اینبار به آیدن نگاه کرد و با اندکی درنگ و تردید گفت :

- خب .. کس .. کس دیگه ای هست .

آیدن خندید :

- جدا ؟ کی ؟! روهان ؟

با شنیدن نام روهان ملیساندرا هم خندید و گفت :

- روهان بهترین دوستیه که تا به حال داشتم .. راستش اون به من بی میل نیست اما شاید اگه ... شاید اگه قبل از روهان عاشق کس دیگه ای نمی شدم ، الان دیوونه اون بودم . اما .. اما ...

آیدن از حرفی که ملیساندرا می خواست بزند می ترسید . هیچ وقت نمی خواست آن را بشنود بنابرین گفت :

- تو هنوز خیلی جوونی ملیساندرا ... دنیا پر از کساییه که ملاقات می کنی . خیلی زوده که بخوای اصلا بهش فکر کنی .

ملیساندرا سرش را پایین گرفت :

- راستش .. من خیلی زودتر .. یعنی حتی زودتر از اینکه وقتش باشه بهش فکر کردم . روزها و شبهام رو با خاطرات کوتاهش گذروندم ... حتی وقتی که خیلی کوچیکتر بودم ... من نمی تونم طور دیگه ای فکر کنم .

آیدن مچ دست ملیساندرا را گرفت :

- هی ... ملیساندرا ... عزیزم .. هی ..هی ... اشک چرا ؟ اگه دوست داشته باشی دربارش حرف می زنیم . من نمی تونم پرنسسم رو اینجوری ببینم . هی .. به من نگاه کن .. بهت گفته بودم ... خیلی سال پیش ... ببین ... گوش کن ... وقتی روی اون تخت بشینم .. تو پرنسس قصر من خواهی بود ... وارث تختم .. ولیعهدم ... آینده تو روشن تر از اونه که فکر می کنی ... من دوستت دارم ... تو دختر خونده من میشی ... وارث من .

ملیساندرا اخم کرد و چشمان اشکبارش را به آیدن دوخت و گفت :

romangram.com | @romangram_com