#درنده_ولارینال_پارت_187


بریان ، هاران و تابوت سنگی همزمان به قلب آتشی که وحشیانه تنوره می کشید و در باران می رقصید ، وارد شدند . هاران فریاد زد :

- برو بریان .

بریان سوزشی عمیق روی پوستش احساسا کرد اما سعی کرد تمام قوای الفی اش را برای مهار شعله ها به کار بگیرد . بدنش ناگهان سرد شد . دستانش را به سمت شعله ها گرفت . عرق روی پیشانیش نقش بسته بود اما ظاهرا توانسته بود تا حدی شعله ها را مهار کند . با اینکه بدنش سرد و بی حس بود اما باز حرارت شعله ها را احساس می کرد . نمی دانست چقدر می تواند در برابر آتش مقاومت کند . آتشی که حتی باران شدید اسمان هم یارای خاموشی ان را نداشت . صدای داد و فریاد هاران تمام وجودش را لرزاند . نمی دانست چطور از میان ان همه هیزم بگذرد . تمرکز کرد تا شاید بیشتر وقت بخرد . نگاهش را به تابوت سنگی دوخت . سر و تن کریشنا پوشیده در حریر سفید میان شعله ها در حال سوختن بود . موهایش کاملا از بین رفته بود و صورتش کم کم تغییر شکل می داد . بدنش کم کم سیاه و چروکیده می شد . و چشمانش . هیچ کس نمی دانست این شراره های وحشی چطور آن اقیانوس آبی بی انتها که همه دنیای بریان در آن خلاصه می شد را می خشکانند و سوزانند . اشک در چشمان بریان حلقه زد . این نمی توانست کریشنای او باشد . سر گرداند . پوست بدنش ناگهان به شدت سوخت . دوباره تمام قوایش را به کار گرفت اما گویی آتش در حال شکست او بود . صدای فریادهای هاران ناگهان خاموش شد . قلب بریان به شدت گرفت . دو سرباز برای بیرون کشیدن جسد سوخته هاران نزدیک می شدند . بریان برای آخرین بار به جسم سوخته کریشنا نگاه کرد . چشمانش را به شعله ایی دوخت که عزیزترین موجود عالمش را در خود می بلعید و راهش را از میان شعله ها به سمت دریاچه پشت آتش باز کرد . "

آیدن نفس زنان در حالی که عرق سردی روی پیشانیش نقش بسته بود ، چشم گشود و از خواب پرید . اصلا نمی فهمید چرا این تصاویر از ذهن بریان به او گسیل پیدا کرده است . روی تختش نسشت . جرعه ای از نوشیدنی نقره فامش را نوشید و به زمین خیره شد . افکار مسموم و شوم امانش نمی داد . شنل پشمی اش را روی دوشش انداخت و از چادرش خارج شد . شمع چادر بریان روشن بود و دو سایه در آن مشغول صحبت بودند . سایه بلند قد و درشت اندام بریان کاملا قابل تشخیص بود و حدس نفر دوم اصلا سخت نبود . آیدن به چادرشان نزدیک شد و می توانست صدای بریان را بشنود :

- چیزی نیست .. یه کابوس دیدم .. یعنی یکی از تلخ ترین وقایع زندگیم رو دوباره توی خواب دیدم ... واسه همین گفتم بیای .

سایه آیسار نوشیدنی ای پر کرد و گفت :

- کار خوبی کردی ... تنهایی از پسش بر نمی اومدی . حالا اون اتفاق تلخ چی بود ؟

- ولش کن ... نمی خوام تکرارش کنم .

- شاید حالت رو بهتر کنه .

- نه .. گفتن اینکه عزیزترین شخص زندگیم چطور توی آتیش سوخت ، حالم رو بهتر نمی کنه .

آیسار از جا برخاست و نوشیدنی اش را سر کشید و گفت :

- شاید بشه روش دیگه ای به کار گرفت .

- برای چی ؟

- برای بهتر شدن حالت .

سایه بریان چند قدم عقب رفت و گفت :


romangram.com | @romangram_com