#درنده_ولارینال_پارت_188
- حواس پرتی یه حالت کوتاه مدته .. من به روش زماندار تری نیاز دارم .
آیسار جام نوشیدنی اش را روی میز گذاشت و گفت :
- تا هر وقت که بخوای می تونی طولش بدی .
سایه آیسار به بریان نزدیک تر شد و ادامه داد :
- یالا .. لازم نیست باهاش مبارزه کنی . هیچ کس جز ما بیدار نیست .
- آیسار ... من .. من ...
آیسار با نوک انگشتنش شمع را خاموش کرد . خشم درون آیدن زبانه کشید . نمی توانست چیزی که می شنود را تحمل کند اما به دقیقه نکشید که بریان گفت :
- نه آیسار ... من نمی تونم . این ذائقه ای نیست که بپسندم .
آیسار گفت :
- خودتم می دونی که هست . چه فرقی می کنه کی ... یا چطور ... هیچ وقت با خودت مبارزه نکن . کاری که الان داری می کنی فقط و فقط جنگ با حقیقت خودته . آزاد باش بریان . آزادانه انتخاب کن . حتی الف های اصیل هم یه روزی می میرن .
- آیسار بهتره بس کنی .. من قرن ها کنترل خودم رو به دست نگرفتم که با نگاه به جذابیت یه ویلا از دستش بدم .
- من فقط ویلا نیستم بریان ... من یه ویلای خالصم .. یه اصیلم .
- می دونم .. می دونم آیسار ... واسه همین مقاومتم از همیشه لغزنده تر شده . نباید امشب بهت می گفتم بیای اینجا ... برگرد به چادرت ... من میرم بیرون که هوا بخورم .
چادر باز و بریان از آن خارج شد . انگشتش را روی لبهایش گرفته بود و زیر لب کلمات نامفهمومی می گفت . روی اسبش نشست و از اردوگاه بیرون رفت . به چند دقیقه نکشید که آیدن آیسار را هم دید که از چادر بریان خارج می شد . لباس حریر آبی رنگ و گشادی به تن داشت و شلوار پنبه ای سیاه و تنگش اندکی خاک آلود به نظر می آمد . موهای طلایی اش حتی در شب هم برق می زد . آیدن از او چشم برداشت و راهش را به سمت تخته سنگ بزرگ کنار اردوگاه پیش گرفت . افکارش آنقدر آشفته بود که اصلا نمی دانست خودش را مشغول کند دغدغه کند . کنار تخته سنگ دختر جوانی را دید که با پرنده ای سیاه رنگ نامه ای می فرستد . در همان تاریکی هم می شد بازو بند شیشه ای ملیساندرا را تشخیص داد . با صدای آرامی گفت :
- نخوابیدی ملیساندرا ؟
ملیساندرا شوکه شد و فریاد کوتاهی کشید :
romangram.com | @romangram_com