#درنده_ولارینال_پارت_186

- برای آیدن . من به آدریان خیانت کردم . من آیدن رو فراری دادم .. گرچه برگشت و دوباره وارد مهلکه شد اما این چیزی رو تغییر نداد ... من یه استورنم ... عهدم به آدریان رو شکستم و چاره ای جز خودکشی ندارم ... تمام وجودم ..و تمام طبیعت من رو مجبور به اینکار می کنه ... مقاومتی در کار نیست . بهم قول بده آیدن رو آزاد می کنی ... منم نجاتت می دم ... فقط بهم بگو به اون کمک می کنی .

بریان به چهره زرد و بی حال هاران خیره شد . افکارش مشوش شد و در هم ریخت . نگاهی به تابوت سنگی کریشنا انداخت . تمام زندگیش امشب در ان آتش خاکستر می شد . اشک در چشمانش حلقه زد ، مرگ تنها چیزی بود که در آن لحظه می خواست اما وقتی به دوراهی انتخاب رسید ، ذهنش فرمان دیگری می داد . تمام قفسه سینه اش تنگ شد . رو به هاران کرد و پرسید :

- تو می دونستی با فراری دادن آیدن ، مجبور به خودکشی میشی ؟ می دونستی باید بمیری ؟

هاران لبخند رضایتمندانه و تلخی زد و پاسخ داد :

- آیدن پادشاهیه که حاضرم به خاطرش بمیرم .

قلب بریان فرو ریخت . با سر به هاران اشاره به توافق کرد و هاران ادامه داد :

- من می تونم خطای دید ایجاد کنم . اونا من رو با تو اشتباه می گیرن و وقتی من دارم جلوی چشماشون می سوزم تو از آتیش رد شو .

- از آتیش رد شم ؟ چطوری ؟

- تو یه الفی بریان . طبیعت در خدمت توئه ... فراموش نکن .

بریان برای نخستین بار در تمام طول آن شب احساس ترس کرد :

- باید چی کار کنم ؟

- با شعله ها مبارزه کن . گرچه در هر صورت مغلوب آتش میشی اما امیدوارم ...یعنی بیا امیدوار باشیم تا قبل از غلبه شعله ها ازش بیرون اومده باشی .

- من از پسش بر نمیام .

- باید بر بیای ... به خاطر آیدن .. به خاطر قولی که بهم دادی ... خواهش می کنم . نجاتش بده از هیولایی که خودشه و از هیولایی که زندانیش کرده ...

هاران سر گرداند و گفت :

- حالا .. وارد شو ...

romangram.com | @romangram_com