#درنده_ولارینال_پارت_185
هاران با تردید جلو رفت و رنجیر بریان را گشود . بریان با هاران همگام شد . آدریان در یک قدمی بریان ایستاد و کنار گوشش گفت :
- آیدن برای من یادآور برادرمه ... فقط برای اینکه فرصتی برات نمونده اینو بهت گفتم ... امیدوارم توی چند دقیقه آخر عمر درازت اینو بفهمی .
بریان لبخند معناداری زد :
- یادآور برادرت ؟ برادری که با دستای خودت کشتی ؟
آدریان از او دور شد . بریان هم همگام با هاران که نزار و رنگ پریده به نظر می رسید به سمت آتش حرکت کرد . با تمام وجود پایان زندگی اش را پذیرفته بود . هاران با صدای آرامی گفت :
- من می تونم نجاتت بدم .
بریان سرش را به نشانه نفی تکان داد . هاران ادامه داد :
- خواهش می کنم بهم گوش کن . من می تونم نجاتت بدم .
- من دلیلی برای بیشتر زنده موندن ندارم .
- اما من دارم ...
بریان با بی حوصلگی گفت :
- خوش به حالت .. به زندگی هدفمندت ادامه بده .
- خواهش می کنم گوش کن ... فرصت بحث نداریم ... هر لحظه به آتیش نزدیک تر می میشیم . من برای ادامه دلیل دارم اما فرصت نه ... تو دلیل نداری اما میشه بهت فرصت داد .
- فرصت برای چی ؟
هاران در حالی که به سختی نفس می کشید گفت :
romangram.com | @romangram_com