#درنده_ولارینال_پارت_182
شیلا نیم نگاهی به آدریان انداخت که به هیچ وجه ، حتی اتفاقی هم به او نگاه نمی کرد . رزالین رو به آدریان تعظیم کرد و از سرسرا خارج شد . آدریان ابرویی تاب داد و رو به گیلن کرد و گفت :
- با فرمانده سانتور ها نزدیک دشت پن ها اردو بزنین و مثل آگوستا حمله نکنین ... حماقته .
گیلن سرش را به نشانه اطاعت پایین انداخت و پرسید :
- تکلیف اگوستا چی میشه .
- نجاتش می دیم .. اما .. نه حالا ... اون زن مقاومیه . امیدوارم دیر برای نجاتش نرسیم . اصلا معلوم نیست نقشه بعدیشون چیه .
مرد سیاهپوش از کنار سرسرا نزدیک آمد و گفت :
- سرورم اجازه می دین یه نامه سری رو بهتون تقدیم کنم ؟
آدریان با سر به او اجازه داد و گفت :
- می تونی بعدش بری سیاه پوش ... ممنون از خدماتت .
سیاهپوش تعظیم کرد و از سرسرا خارج شد .
* * *
صدای فریاد های دردناکی از دور به گوش می رسید . گروهی سیاهپوش آوازی را با هم زمزمه می کردند . آتشی بزرگ در دشتی باران زده برپا بود که بازتابش در دریاچه پشت ان مانند کوهستانی از شعله به نظر می رسید . هفت نفر جسد زن بی سری را را درون یک تابوت سنگی روی دوش گرفته بودند . آتش تنوره کشان به باران و شب غلبه می کرد و بی رحمانه هیزمش را می سوزاند . آدریان به تابوت نزدیک شد . چشمانش خیس از اشک بود و شانه هایش می لرزید . آواز سیاهپوشان هر لحظه سوزناک تر می شد . آدریان نمی توانست در برابر گریه های بی قرارانه اش بایستد . تابوت هر لحظه به آتش نزدیک تر می شد . اما او تنها کسی نبود که آنطور بی تاب می گریست . باران و اشک روی صورت زخمی و بدن زنجیر شده بریان هم می بارید . بریان تقلا می کرد تا خود را به تابوت برساند اما غل و زنجیر ها او را یک جا بند کرده بودند . پیتر سعی در آرام کردن او را داشت ولی گویی هیچ چیز نمی توانست مانع بی قراری او شود . ژولیت سرش را میان دستانش گرفت و از عمق جان گریه سر داد . هیچ کدامشان گویا باور نمی کردند ، پایانی به تلخی آنچه می بینند داشته باشند . هیچ یک تاب پذیرفتن این حقیقت تلخ را نداشتند که این تابوت ، تابوت جسم بی سر و بی جان پادشاهیست که همه عمر کنارش بودند . بریان به آسمان خیره شد . زمستان اولین گامهایش را با این باران سرد برداشته بود و هیچ کس نمی توانست حدس بزند پس از مرگ کریشنا ، سرما چه به سر ولارینال خواهد آورد . تابوت دیگر فاصله چندانی با آتش نداشت . بریان از سر ناچاری فریاد کشید :
- نه .
آدریان سر گرداند و به بریان خیره شد . بریان ملتمسانه گفت :
- بذار نزدیکش باشم . خواهش می کنم . می خوام ببینمش آدریان .
آدریان از جا برخاست و به او نزدیک شد . بریان روی پاهای سستش ایستاد . آدریان چشمانش را به بریان دوخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com