#درنده_ولارینال_پارت_180

اما آیدن بی توجه به او راه جشن را در پیش گرفت . می توانست از همین دور تلاش بی وقفه بریان را در قصر ببیند . موسیقی اسرارآمیز و زیبایی به گوش می رسید و پریزاد ها رقص جادویی و خیره گننده ای را آغاز کرده بودند . تمام حواس ایدن اما متوجه بریان بود که بی مهابا همگام با پریزاد ها می چرخید و آنها را به حرکت وا می داشت . آیدن می تواسنت آیسار را هم در بلوز حریر سیاه رنگ و شلوار چرمینش ببیند که بدنش را مانند مار منعطف و زیبا حرکت می داد . رقصی انقدر چشم گیر که گویی تماما روی آب انجام می شد . لباس عجیب آیسار برای لحظه ای چشم آیدن را مات کرد اما بلافاصله به خود آمد . بریان پریزاد ها را کنار زده بود و مبهوت و خیره دست آیسار را گرفته بود و هماهنگ با او رقصی که به لغزندگی جوی اب زلالی روی سنگ های گرد رودخانه بود را آغاز کرد . بریان چرخ زد و آیسار هم همگام با او چرخید و پریزادی را به سمت او روانه کرد . پریزاد موهای بلند و درخشانش را روی صورت بریان ریخت . بریان گیسوان را به کناری زد و دوباره هماهنگ با آیسار شد . حرکاتش به امواج خروشان اما لطیفی بود به ساحل شنی می رسید . دست کم این تصاویری بود که در ذهن آیدن تداعی می شد . آیسار به بریان نزدیک تر شد و بریان او شانه به شانه اش ایستاد . سه پریزاد دورشان را گرفتند و چرخیدند . بریان مستانه و بی خبر از هرچه در اطرافش می گذشت ، دیوانه وار می رقصید و موسیقی را با تمام وجود به ذهنش تزریق می کرد . آیدن تمرکز کرد . می توانست ذهن آشفته بریان را کم و بیش بخواند . ارتباط ذهنیشان عجیب شده بود . تصاویر دهنی بریان تماما پر از برق جواهراتی بود که اصلا در آنجا وجود نداشت . ذهن بریان تیدیل به خلائی شده بود که افکار عجیب مدام به ان هجوم می آورد . هفت زن در تالار رقص ذهن آیدن می چرخیدند که ایدن یکی از انها را به خوبی می شناخت . زن سرخ پوش و شلاق به دست رویاهای خودش . از میان هفت زن ، زنی با لباس باز و سرخابی رنگی بیشتر جولان می داد . آیدن می توانست از روی چشمان سرمه کشیده و لبهای سرخ و براقش حدس بزند ، بریان با چه چیزی دست و پنجه نرم می کند . تصاویر به حدی مبهم و تار و بی معنا بود که آیدن گیج شده بود . چشمانش را گشود . بریان هنوز در میدان رقص جولان می داد . فاصله اش از آیسار کم و کمتر شده بود . آیسار به بریان نزدیک شد . نگاه بریان حریص و عجیب بود . آیدن راهش را از میان جمعیت باز کرد . بریان مچ دست آیسار را گرفت . آیسار چرخ منعطفانه ای زد . بریان اخم کرد و نگاه معناداری به او انداخت . موسیقی رازآلود تر شده بود . آیدن به سمت بریان دوید تا از وقوع یک فاجعه جلوگیری کند . دستش را روی شانه بریان گذاشت و نامش را صدا زد .

بریان بلافاصله از آیسار چشم برداشت و دستش را رها کرد . نفس نفس می زد . سرش را با دست ماساژ داد و به خودش آمد :

- امری با من داشتین سرورم ؟

آیدن پرسید :

- حالت خوب نیست ... برگرد به چادرت .

آیسار بلافاصله دخالت کرد :

- من می برمشون .

آیدن به تندی پاسخ داد :

- نه .. لازم نیست . الویس کمکش می کنه .

بریان نیم نگاهی به آیسار انداخت و همراه با الویس از او دور شد . آیسار شانه ای بالا انداخت و روی یکی از میزهای بازی نشست .

* * *

نگاهش را دوباره به کپه موی شرابی ای انداخت که برایش فرستاده شده بود . بی هیچ توضیحی .

می توانست نگرانی را در چهره تک تک افراد حاضر در سرسرا ببیند . رزالین که به شدت با بغضش مبارزه می کرد ، پرسید :

- کشتنش ؟

پن کوچک اندامی پاسخ داد :

- نه ملکه .. آخرین باری که دیده شده زنده بوده . البته بدون موهاش .

romangram.com | @romangram_com