#درنده_ولارینال_پارت_176

ملیساندرا سرش را به نشانه نفی تکان داد . اما آیدن بیشتر نگران شد :

- خیلی نزار به نظر می رسی .

ملیساندرا در حالی که نگاهش را از آیدن می دزدید ، گفت :

- نگران نباشین سرورم .

و بلافاصله از چادر بیرون رفت . تئون و سالار هم پشت سر بریان و آیدن و آیسار وارد جمعیت شدند . آیدن روی جایگاه بلندش نشست و به جشن پیروزی خیره شد . همانطور که انتظارش را داشت ، بریان و آیسار به سمت میز های قمار رفتند . ایدن نگاهش را در جمعیت گرداند . الویس و رز به همراه دو دختر پریزاد مشغول نوشیدن بودند . روهان ملیساندرا کنار اتش ایستاده و به خیره شده بودند . آیدن می توانست از همین دور راجر را ببیند که سربازی با یک سرباز اهل سالاریال بحث می کند . تئون اما مشغول بررسی زخم یکی از سربازان بود و سالار در گوشه ای از جشن آسمان را نظاره می کرد و با راد سخن می گفت . سانتور عظیم الجثه و ناجی آیدن با چهره ای گرفته و خسته به سخنان سالار گوش فرا می داد اما می شد تردید را در نگاهش به راحتی خواند . آیدن نوشیدنی اش را سر کشید و سعی کرد خودش را با جشن وفق دهد اما تصویر مردگانی که امروز صبح با آنها وداع کرده بودند برای لحظه ای هم او را رها نمی کرد . اجسادی که خون آلود و شرحه شرحه یا به قلب آب یا زیر آوار خاک و یا به دهان آتش فرستاده شده بودند و مقابل چشمان آیدن از بین رفتند ،گویی هیچ وقت روی این زمین گام برنمی داشتند و هرگز از این هوا تنفس نمی کردند . نمی دانست چند دقیقه به میهمانی خیره مانده است اما سرانجام با آشفتگی از روی تخت به زیر آمد و به سمت قفس بزرگی رفت که آگوستا در آن بود . ذهنش از جهتی به حرف هایی که درباره بریان می شنید حساس شده بود . از آغاز آشنایی اش با او ، بعضی از افراد قابل توجه ، سخنان عجیبی درباره حرامزادگی اش می گفتند . برای برخی از آنان اعتماد به بریان توجیهی نداشت . آیدن ، درباره بریان ، در چشم خیلی از افراد متهم به ندانستن بود و این درگیری ذهنی ، همان آشفتگی ای بود که بیش از پیش آیدن را می آزرد . با خودش فکر می کرد حرف زدن با آگوستا ممکن است تمام این دودلی ها و اضطراب ناشی از جهل را از بین ببرد . کنار قفس آگوستا ایستاد . آگوستا به جشن پشت کرده بود و به زخم کف دست راستش نگاه می کرد . آیدن با سرفه ای او را متوجه خود ساخت . آگوستا چشم گرداند و گفت :

- شخصا می خوای من رو بکشی ؟

آیدن روی یک تخته سنگ بزرگ نشست :

- من برای کشتنت نیومدم .

- و فکر می کنی با گروگان گرفتن من شیلا رو پس می گیری ؟ بذار برات روشن کنم . شیلا حتی اگه آزاد هم بشه پیش تو بر نمی گرده . فکر نکنم دیگه هیچ چیز اونو از آدریان جدا کنه .

آیدن لبخند زد :

- اگه سعی داری عصبانیم کنی ، این خنده دار ترین راهشه .

پوزخندی روی لب های آگوستا نشست :

- چیه باورت نمیشه شیلای بی گناه و سفید تو عاشق هیولایی مثل آدریان بشه ؟

آیدن در حالی که با قبضه شمشیرش بازی می کرد گفت :

- شاید بشه احتمال ضعیف اینو باور کرد که شیلا درگیر آدریانه اما باورم کن آگوستا ... اینکه ادریان درگیر احساسات یه زن بشه ، برام غیر ممکنه ... من اونو خیلی بهتر از شماها میشناسم آگوستا . اون بهترین دوستمه .

- بهترین دوست ؟ تا الان فکر می کردم اون به چشم تو یه خیانت کاره .

romangram.com | @romangram_com