#درنده_ولارینال_پارت_175


- کسی به ترجیحات تو اهمیت نمی ده .

- به موقعش اهمیت می دی آیدن ... وقتی که ببینی تاج و تخت موهومت توی سیلاب گناهان کنترل ناپذیر غرق شده . به اون اهمیت می دی وقتی ببینی که یه عروسک خیمه شب بازی بودی .

- تمومش کن . تو هیچی از اون نمی دونی .

آگوستا لبخند معناداری زد :

- و تو فکر می کنی که می دونی ؟

آیدن زیر چشمی به صورت سرخ بریان نگاه کرد و فرمان داد :

- آگوستا رو کنار قفس سگ ها زندانی کنین . _ سپس به چهره جدی و مصمم آگوستا خیره شد و ادامه داد _ و از باقی مونده غذای سگ ها هم براش بذارین .

دو سرباز آگوستا را از چادر بیرون بردند . آیدن و همراهانش هم پس از اندکی درنگ از آنجا خارج شدند . با دیدن او تمام لشگر هورایی کشیدند و نامش را صدا زدند . آیدن که به شدت بغض کرده بود با صدای لندی گفت :

- زخمی ها رو درمان کنین و اجساد رو با احترام و عزت بسوزونین ... بعد از اون بزرگ ترین جشن صحرایی ای رو برپا می کنیم که ولارینال به خودش ندیده . ما پیروزیم و این پیروزی رو با هم جشن می گیریم .

مراسم خاکسپاری و سوزاندن اجساد آنقدر غمگین برگزار شد که آیدن اصلا تصور نمی کرد این مردم حال جشن گرفتن شبانه را داشت باشند اما وقتی آفتاب غروب کرد ، تمام دهنیت آیدن در هم ریخت . ظرف چند ساعت بزرگ ترین آتش ممکن در وسط دشت برپا شده بود و نوازندگان پس از اجرای قطعه ای غمگین به احترام مردگان ، شاد ترین نغمه خود را سر دادند . ساقی ها بی معطلی در یان سربازان راه می رفتند و با خواننده ها همخوانی می کردند . میز های چوبی بازی در گوشه ای بساط شده بود و صدای فریاد های مستانه سربازان گوش فلک را کر می کرد . روهان در حالی که بند زره ملیساندرا را محکم می کرد گفت :

- انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش داشتن گریه و زاری می کردن .

ملیساندرا بازوی روهان را گرفت و با چهره تکیده و غم آلودی گفت :

- به نظرت چی کار می تونن بکنن ؟ مرده ها که با گریه بر نمی گردن .

آیدن اما حواسش به رنگ پریده و لبهای کبود و چشمان پف کرده ملیساندرا بود :

- تو حالت خوب نیست ملیساندرا ... زخم برداشتی ؟


romangram.com | @romangram_com