#درنده_ولارینال_پارت_171


- کجا می تونستن باشن . مشغول مبارزه ان .

احساس ضعف و ناتوانی تمام وجود آیدن را فراگرفت و فریاد زد :

- پس من اینجا چی کار می کنم . وقتی بقیه دارن برای من می میرن .

الویس سعی کرد تا آیدن را آرام کند :

- تو پادشاهی آیدن .. همه شاه ها کسایی رو دارن که براشون توی میدون نبرد بجنگن .

- من می خوام کنار افرادم بجنگم .

- نه آیدن . تو هنوز انقدرها هم فن مبارزه رو یاد نگرفتی .. در ضمن .. غربی ها اومدن که بمیرن ... اما ما می خوایم زنده بمونیم ... ما برای زندگی می جنگیم ... ما تو رو زنده می خوایم ... آیدی تو هنوز نمی دونی جنگ با کسی که برای مردن شمشیر می زنه ، چقدر سخته .

آیدن بی قرارانه گفت :

- یعنی میگی وایستم و قلع و قمع لشگرم رو ببینم و کاری نکنم ؟

راد اینبار دخالت کرد :

- قلع و قمعی در کار نیست سرورم . لشگر ولارینال هم می دونه که پیروز این جنگ نیست . این فقط یه جور تضعیف ما و سنجیدن قدرت ماست .

- اگه اینطور بود نیازی به شبیخون نداشتن .

- کی چه می دونه غربی ها چطور فکر می کنن ؟ شانس یک به صد پیروزی هم براشون کافیه تا به خاطرش بجنگن .

حق با راد بود . آیدن مردم غربی را کم و بیش می شناخن و از نزدیک معجزه اراده و صبر عجیبشان را دیده بود . مقاومت و هدفمندی و جانفشانیشان قابل تقدیر بود اما این خصوصیات قابل تقدیر حالا در این کارزار هر چه بیشتر نمود پیدا می کرد برای آیدن تنها شکست به همراه داشت .

نمی دانست چند ساعت از زمان ورودش به چادر و انتظار برای پایان نبرد گذشته اما می دانست که شب به انتهای خود رسیده است . احساس عجیب و عذاب وجدان مانند خوره به جانش افتاد . او مثلا قرار بود پادشاه و حامی مردم باشد . قرار بود مردمی که به او پناه آورده بودند را از مرگ نجات بدهد نه اینکه انها را سپر بلا و قربانی اهدافش سازد . جام پر از خون نقره ای تکشاخ را میان دستانش گرفت و سر کشید . آنقدر به دیواره های جام فشار آورده بود که درست کنار لبش شکست و تکه تکه شد . سایه دو تن را پشت چادر دید . صدای آشنای تئون به گوش رسید :


romangram.com | @romangram_com