#درنده_ولارینال_پارت_170

چشمانش را بست . جسمی عظیم الجثه را حس می کرد بالای سر ایستاده است . دست های قوی و بزرگی او را از زمین برداشت . به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که زیباترین خاطره عمرش را به یاد بیاورد اما ذهنش تنها آخرین نگاه کریشنا پیش از مرگ را برایش تداعی می کرد . دستان قدرتمند آیدن را روی پش یک اسب سوار کردند . آیدن چشم گشود . سانتور زره پوشی او را روی پشتش حمل می کرد . از ته قلب لبخند زد . هیچ وقت اینقدر از حضور راد خرسند نشده بود . با هیجانی از سر شوق گفت :

- کارت عالی بود راد .

راد که شجاعانه شمشیر می زد تا آیدن را به نقطه امنی برساند ، گفت :

- خدمت بود سرورم .

آیدن بند های چرم و آهنین زره راد را محکم گرفت . اندکی دور تر می توانست بریان را ببیند که به شدت با آیسار بحث می کند :

- بهت گفته بودم تحت هیچ شرایطی چادرت رو ترک نکنی ... تو هنوز زخمی هستی آیسار اونوقت میای وسط میدون مبارزه ؟

آیسار که همپای بریان مشغول نبرد بود ، چاقوی کوچکی به سمت سربازی پرت کرد که بریان را نشانه رفته بود و گفت :

- با این زخم مسخره هم هنوز از تو بهتر می جنگم .

بریان شمشیرش را چرخاند و سر سرباز را جدا کرد :

- بهت گفتم برگرد . نمی خوام آسیب ببینی .

آیسار اسبش را به تاخت به جلو برد و فریاد زد :

- من توی این جنگ نمی میرم ... بهت قول می دم .

آیدن بریان را دید بالاخره خودش را به آگوستا رسانده بود . اینقدر حواسش به بریان و آیسار پرت شده بود که توجهش به اطراف خودش را از دست داد . تیری مستقیم روی بازویش نشست . درد برای لحظه ای نفسش را بند آورد اما بلافاصله به خود مسلط شد و تیر را بیرون کشید . زخمش در چند ثانیه بهبود پیدا کرد . یک آن از هویتی که داشت احساس رضایت کرد اما به خاطر این حس به خودش لعنت فرستاد . راد آیدن را به پشت خط مبارزه برگردانده بود . الویس به سمت او دوید :

- حالت خوبه ؟

آیدن گفت :

- آره ... خیلی خوبم الویس ... بقیه کجان ؟

romangram.com | @romangram_com