#درنده_ولارینال_پارت_169
بریان خندید :
- نه ... ویلاها ... قدرت عجیبی در اغواگری دارن . تداعی کسی میشن که بیشتر از همه می خوای . البته فکر نکنم آیسار به عمد این تاثیر رو روی تو گذاشته باشه . این بخشی از ویژگی های ذاتیشه ... خودش که می گفت هیچ تمایلی به استفاده ازش نداره و تا حالا علیه کسی اینکارو نکرده ... اما شاید ناخواسته روی تو تاثیر گذاشته باشه . تا حالا ویلاها رو ندیدی ؟
- نه ... فکر می کردم آیسار هم مثل تو آخرین اصیل زاده از نوع خودشه .
- آره ... ویلاها هم مثل الف ها ابایی از اخلاط خون و نژادشون با سایر نژاد ها نداشتن . چیزی که باعث شد به سمت آیسار برم همینه آیدن . هیچ کس نمی فهمه آخرین اصیل بودن یعنی چی ...
آیدن لحن حق به جانبی گرفت :
- خوبه یکی مثل خودت رو پیدا کردی ... من اگه تمام دنیا رو هم بگردم نمی تونم کسیو پیدا کنم که اولین و آخرین گونه از خودش باشه ... یه هیولای ناشناخته .
بریان اسب آیدن را از حرکت باز داشت :
- ازت می خوام بهم اعتماد کنی .
- من به تو اعتماد دارم بریان اما به آیسار ... نه ... نمی تونـــ ....
صدای فریادی حرف های آیدن را قطع کرد .
- بهمون حمله شده .... شبیخون زدن .
فصل سوم :
نیمه نهان
فاصله شنیدن اعلام جنگ تا به گوش رسیدن صدای برخورد تیغ ها و شمشیر ها به چند دقیقه نکشید . در کمتر از چند دقیقه تمام دشت پر از سواره ها و پیاده نظام شد که نفس زنان می جنگیدند . بریان و آیدن بی درنگ خود را به میانه میدان رساندند . آیدن زره های سرخ لشگر آدریان را به خوبی می شناخت و از همین دور هم می توانست زن جسور فرمانده را بشناسد . آگوستا بی مهابا شمشیر می زد و پیش می رفت . بریان با نگرانی به اطراف نگریست و زیر لب غرولندی کرد و در حالی با شمشیر از بدنش دفاع می کرد قلب جنگ را شکافت و پیش رفت . آیدن شمشیر کشید اما هنوز مهارت پیش روی اش آنقدر رشد نکرده بود که مانند بریان با اطمینان صف را بشکند . تا جایی که می توانست دفاع می کرد اما نمی تواست مقابل زخم هایی که از چپ و راست بر می داشت بایستد . سه پیاده نظام به سمت آیدن هجوم آوردند . آیدن شمشیرش را برای دفاع بالا برد اما تیغ شمشیر انها پای اسب آیدن را نشانه رفته بود . اسب شیهه کشید اما پاهای جلویی اش روی زمین افتاده بود . اسب روی زمین نقش شد و آیدن هم به زیر افتاد . حالا شش پیاده نظام به سمتش هجوم آوردند . نگاه آیدن روی تاج کریستالی شکسته اش ثابت ماند . حتی اگر از جا برمی خاست هم یک ضربه شمشیر برای قطع سرش کافی بود . حتی قدرتهای مافوق طبیعی اش هم در این کارزار به درد نمی خورد . ناخودآگاهش مثل همیشه واکنش نشان داد . مانند تمام زندگیش ناگهان تسلیم شرایط شد . تسلیم مرگی که هر آن به سراغش می آمد . تسلیم تیغه ای که زندگیش را تمام می کرد . تعداد پیاده نظام هایی که به سمتش می آمدند به هشت نفر رسید . می توانست صدای سربازان مخالف را بشنود که فریاد می زدند :
- اون شاهه ... اون شاهه ...
romangram.com | @romangram_com