#درنده_ولارینال_پارت_167


لبخند بریان روی لبانش محو شد :

- چی می خواستی بهم بگی ؟

آیدن اسبش را هی زد و گفت :

- می دونی چند وقته دیگه تمرین نکردیم . ذهنمون داره از هم فاصله می گیره .

- درگیر جنگ هستیم .

آیدن لبخند تمسخر آمیزی زد :

- درگیر جنگ ؟ همش سه ساعت هم طول نکشید ... پن ها ترسو تر از اون هستن که مقاومت کنن .

- ما فقط با پن ها رو به رو نیستیم آیدن .. طرف ما آدریانه .

- خب ... و مهره بازی تو باعث میشه بتونیم از آدریان ببریم ؟

آیدن خواست تا حرفش را بخورد اما تا عکسالعملی نشان دهد ، بیش از نیمی از حرفش را گفته بود . دوست نداشت اینقدر سریع اصل مطلب را بیان کند . بریان ابرویی تاب داد :

- آیسار اذیتت می کنه ؟

آیدن پشت پلکی نازک کرد :

- اذیت ؟ نه .. اما خیلی هم بهش اعتماد ندارم . تمام طول سفر داشت نامه های مخفی می نوشت و می فرستاد .

- اگه نامه نوشتن جرمه و عدم اعتماد میاره بهتره حواست رو بیشتر به اطرافت جمع کنی آیدن . ملیساندرا هم مدام داره نامه نگاری می کنه .

- اون برای شاهزاده نیکان نامه رد هدایا می فرسته .


romangram.com | @romangram_com