#درنده_ولارینال_پارت_166

- ممنونم سرورم .

نمی دانست چرا هنوز هم نمی تواند راجر را به خاطر مرگ پردیس ببخشد . آیدن مرگ های زیادی را به چشم دیده بود اما برای پردیس همیشه احساس عذاب وجدان و رنج داشت . گویی عذابی تمام نشدنی و سنگینی ای ابدی روی سینه اش باقی مانده بود .

شب از نیمه شب گذشته بود و باران شدیدی باریدن گرفت . بریان هنوز هم در چادر آیسار مشغول مطالعه بود . آیدن احساس خوبی به آیسار نداشت . گویا نمی توانست به او اعتماد کند . این احساس عجیب از وقتی به سراغ آیدن آمده بود که بریان و آیسار تمام راه تا رسیدن به دشت پن ها را مشغول مسابقات مختلف و قمار بودند . گاهی صدای خنده هایشان سر بازی مهره ها تا طلوع خورشید به گوش می رسید . آیدن هرگز ندیده بود بریان این چنین بخندد و با کسی خوش بگذراند از طرفی مطمئن بود بریان به هیچ وجه به قول ملیساندرا " ذائقه غیر معمول " ندارد و همین باعث می شد به آیسار بیش از پیش مشکوکانه نگاه کند . چیزی در این میان درست پیش نمی رفت که پیدا کردنش اندکی مشکل می نمود . چیزی که آیدن نه با ارتباط ذهنی اش آن را در می یافت نه حتی می توانست حدس بزند اما سردرگمی احساسش را تغییر نمی داد . احساس عدم اعتماد به آیسار .

آن شب هم طبق معمول بریان و آیسار مشغول بازی مهره ها بودند که آیدن وارد چادر شد . بریان خیلی ناگهانی از جا برخاست و تعظیمی مختصر کرد :

- سرورم . دستور اگه می دادید من به چادرتون می اومدم .

آیدن که دیگر از این القاب و عناوین و رسوم سلطنتی حالش به هم خورده بود با لحنی آشفته گفت :

- باید با هم حرف بزنیم .

بریان نیم نگاهی به آیسار انداخت و پشت سر آیدن راهی شد . آیدن گفت :

- یه اسب بردار . دور اردوگاه گشت می زنیم .

بریان گفت :

- چشم سرورم .

آیدن عصبی و بی حوصله گفت :

- به هرچی که بهش معتقدی قسمت می دم ... خواهشا دست از این مدل حرف زدن تو این مواقع بردار .

بریان لبخند زد :

- مثل کریشنا حرف می زنی .

- اگه اونم به اندازه من از شاه بودن عذاب می کشید ، بهش حق می دادم اعتراض کنه .

romangram.com | @romangram_com