#درنده_ولارینال_پارت_165


آیسار : بالاخره می فهمم چی توی اون ذهن پیچیده تو میگذره .

بریان : خودمم ازش سر در نمی آرم .

آیدن شانه ای بالا انداخت و روی اسبش پرید . دشت پن ها به قدری وسیع و زیبا بود که آیدن گاهی با خود فکر می کرد ، همین قدر زمین برای حکومت کافیست . دشت همواری که به اقتضای زمستان بارانی و سرد بود ؛ با کوه ها و صخره هایی نخراشیده و تیز در اطرافش . تقریبا یک سوم دشت را چادرهای چرمین سپاه پر کرده بود که هر کدام پرچم سبز و شمشیر نشان آیدن را به اهتزاز در آورده بودند . آیدن با این دشت آشنا بود . چند سال قبل وقتی برای یافتن الویس ، به همراه آدریان سفر می کرد ، به اینجا رسیده بودند . رودخانه انتهای این دشت را هم به خوبی می شناخت . البته تردید داشت که الان هم مانند آن روز بتواند با آسودگی پاهایش را به درون آب بگذارد . آیدنی که امروز کنار رود می ایستاد ، یک هیولا بود که حتی بخار آب رودخانه هم آزارش می داد . گرچه آنچه آیدن امروز می دید شباهت چندانی با دشت سرسبز آن روز نداشت و جنگل بلوط نزدیک ان حالا کاملا مرده به نظر می رسید . خبری از گل های وحشی و هوای صاف نبود و علاوه بر آن دیگر انطور که آدریان آن را دشت پری ها و کوتوله ها معرفی کرده بود ، از آن نام برده نمی شد . آیدن با خود اندیشید ، این تنها او نبود که تغییر کرده بود . زمستان همه چیز را در معرض دگرگونی قرار داده بود . رودخانه انتهای مسیرشان یخ زده به چشم می خورد و هیچ اثری از جریان زندگی در این دشت به نظر نمی آمد .

سر بلند کرد . می توانست از دور الویس و رزی زخمی را ببیند که همگام با راد _ سانتور عظیم الجثه وفادار _ با لشگری چند هزار نفری به سمت آنها می آیند . لبخند زد . پس از مدتها واقعا از ته قلب خندید . الویس که نزدیک شد از اسبش پایین پرید و به آیدن تعظیم کرد :

- اعلی حضرت .

لبخند آیدن وسیع تر شد :

- خوشحالم که می بینمت الویس . رز چش شده ؟

- زخمی شده قربان ... نمیذاره کمکش کنم .

- اونم می ترسه که بمیره .

رز تعظیم کرد و گفت :

- نه سرورم ... از مرگ نمی ترسم ... دقیقا می ترسم که نمیرم .

آیدن نیم نگاه تحسین برانگیزی به سپاهش زد و گفت :

- امروز به اندازه کافی از این فلسفه ها شنیدم ... حتما خسته این .. ما از قبل چادر ها رو پر از غذا و گرما و نوشیدنی کردیم .

لشگریان با لبخند و خرسندی به سمت چادرها به راه افتادند . آیدن همه را از نظر گذراند حتی کسی که آرزو می کرد ای کاش تا آن لحظه مرده باشد . راجر به او نزدیک شد و تعظیم کرد . آیدن نگاه سردی به او انداخت و گفت :

- خوشحالم که زنده ای راجر .


romangram.com | @romangram_com