#درنده_ولارینال_پارت_163
* * *
جنگ چند ساعته با پن ها اگرچه نه تلفات زیادی داد و مهمات چشمگیری را به باد نداد اما برای آیدن گران تمام شد . آدریان حتما تا کنون دریافته بود که آیدن قصد تصاحب تخت شاهی اش را دارد و بدون شک از همکاری کاستار با آیدن هم خبر داشت . خدا می دانست چه بلایی به سر شیلا بیاورد . آیدن تمام تلاشش را کرد تا وقتی از سپاهش تقدیر می کند این افکار را از ذهنش پس بزند اما نمی توانست مقابل هجومشان بایستد . سخنرانی کوتاهش را اینگونه تمام کرد :
- شرافت و مهارتتون با ارزش ترین دارایی شماست . به خاطر به کار گرفتن ارزشمند ترین دارایی هاتون ازتون ممنونم .
سپاهسان یک صدا هورا کشیدند و آیدن از روی سکو پایین آمد . تنها صدمه نگران کننده این مبارزه کوتاه جراحت بازوی آیسار بود که خونریزی قابل توجهی داشت و بریان همه تلاشش را برای بهبود آن ، به کار بسته بود . آیدن همگام با ملیساندرا به چادر آیسار رفت . بریان و دو درمانگر بالای تخت چوبی آیسار ایستاده بودند . درمانگر با دیدن آیدن تعظیم کرد و گفت :
- اعلی حضرت .
آیدن با لحن سردی پرسید :
- حالش چطوره ؟
درمانگر پاسخ داد :
- خونریزی بند اومده ... باید منتظر بهبود زخم باشیم . بعضی از تیغه هایی که پن ها می سازن این خاصیت خطرناک رو دارن . خون زخمی که ایجاد می کنن به سادگی بند نمی آد و زخم به سختی ترمیم میشه .
آیدن رو به آیسار کرد و گفت :
- می تونی چند جرعه از خون من بنوشی . احتمالش ضعیفه که جواب نده .
آیسار خندید و با لحن بی حالی گفت :
- از این همه لطف شما ممنونم سرورم اما ترجیح می دم زخم به خودی خودش ترمیم بشه .
- از چی می ترسی ؟
- ما در حال جنگیم اعلی حضرت .. به طور مداوم در آستانه مرگ . از این می ترسم قبل از خروج خون از سیستم بدنم بمیرم . اون وقته که مرگ معنای واقعیش رو از دست می ده . من دوست دارم اگه مرگی درکار باشه ... واقعا بمیرم بعدش .. تبدیل شدن هیچ وقت در صف آرزوهای من قرار نداشت .
romangram.com | @romangram_com