#درنده_ولارینال_پارت_161
سپس بی آنکه چیزی بشنود به سمت اسبش میان لشگر دوید و سوار شد . نیکان اخم کرد و نیم نگاهی به آیدن انداخت . آیدن هم همگام با بریان سوار به سمت اسبش رفت و پیش قراول آن حرکت کرد . آیسار نیز خودش را هم رکاب با بریان کرد و به راه افتاد . زرهی مشابه با زره آیدن و همراهانش پوشیده بود . در لباس رزم جداب تر هم به چشم می آمد . ملیساندرا سازدهنی بریان را کنار لبش گرفت و شروع به نواختن کرد . آهنگی غمگین و آرام که بی شباهت به لالایی آشنای هر سه نبود .
* * *
آدریان با عصبانیت عرض اتاق را با گامهای بلند طی کرد و فریاد زد :
- بهتون گفته بودم پیداش کنین ... پیدا کردنش اینقدر سخت بود ؟ سپتا !
پن با شرمندگی نگاهش را به آدریان دوخت و سکوت کرد اما آدریان ادامه داد :
- سپتا اون بغل گوش شما داشت لشگر جمع می کرد و الان تقریبا دو سوم دشت پن ها رو تصاحب کرده ... این همه توان شما بود ؟
سپتا با صدای ریزی پاسخ داد :
- ما پسش می گیریم .
آدریان از پله های سکو پایین آمد و رو به روی او ایستاد و گفت :
- پسش می گیرین ؟ اگه توانش رو داشتین اصلا از دستش نمی دادین ... اونا تصاحبش کردن ... یکی از مهمترین مرزهای سالاریال به ولارینال رو تصاحب کردن . تنها جایی که می شد یه مقدار کشاورزی انجام داد .
سپتا در حالی از شدت اضطراب می لرزید ، گفت :
- من رو ببخشین سرورم . ما مقاومت کردیم .
آدریان که چشمانش از شدت خشم برق می زد ، با صدای بلندی گفت :
- مقاومت ؟ از من توقع داری باور کنم ؟ شما پن های ترسو ... شرط می بندم اولین تیر که به درخت برخورد کرد همتون پشت کوه ها و صخره ها قایم شدین .
- قربان تعدادشون خیلی زیاد بود
romangram.com | @romangram_com