#درنده_ولارینال_پارت_160
- برامون آرزوی موفقیت کن . پدر _ سپس رو به ملکه کرد _ مادر .
ملکه گردنبند کوچک و کریستالی ای را به گردن آیدن انداخت و گفت :
- برات دعا می کنم .
آیدن تشکر کرد . آیسار به آنها نزدیک شد و خنجر طلاکوب و جواهر نشانی را به بریان داد . بریان خنجر را گرفت و گفت :
- این چیه ؟
- یه خنجر .. خودم یه جفتش رو دارم . مال برادرم بود که خیلی سال قبل از دستش دادم .
- متاسفم اما چرا داری میدیش به من ؟
- هدیه اس . کی بهتر از شما ؟ ... به عنوان آخرین الف اصیل .
بریان لبخند زد و جنجر را از غلافش بیرون کشید و گفت :
- متشکرم .
کاستار گفت :
- تا دیر نشده حرکت کنین .
نیکان که تا آن لحظه ساکت و آرام کنار پدرش ایستاده بود ، به خنجر بریان نگاهی انداخت و یک قدم به جلو برداشت . دستبندی از دستش باز کرد و به سمت ملیساندرا گرفت :
- اینو از من قبول کنین .
ملیساندرا لبخندی عصبی و مصنوعی زد :
- من رو ببخشین سرورم ... اما نمی تونم قبولش کنم .
romangram.com | @romangram_com