#درنده_ولارینال_پارت_159
صبح روز بعد ، پس از اتمام صبحانه هدیه مخصوص کاستار به آیدن رسید . یک پرچم مخصوص سپاهش . یک پرچم سبز تیره با نشان افقی یک شمشیر طلایی و نقره ای در میان آن . آیدن پرچم را روی دستش گرفت و به سه زره فولادی با همین نشان نگاه کرد و گفت :
- کاستار دیوونه اس .
بریان زره خودش را پوشید و گفت :
-الان برای تحلیل شخصیتی کاستار فرصت نداریم . من به آیسار قول دادم ، قبل کوتاه شدن سایه برای حرکت آماده باشم .
ملیساندرا درحالی که زرهش را می پوشید ، زیر لب غر و لندی کرد . آیدن هم زرهش را پوشید و تاج کریستالی اش را روی سرش گذاشت . روی قلب زره هم علامت تاج شاهی با جواهرات درخشنده ای حک شده بودند . بریان با صدای بلندی به ملیساندرا گفت :
- برای دلتنگی وقت نداریم ملیسا .
ملیساندرا فریاد زد :
- من رو اونجوری صدا نکن .
اما حق با بریان بود . ملیسا چند دقیقه به بازوبندی که روهان با جواهر یادگاری آیدن برایش ساخته بود ، در آینه زل زده و یک قطره اشک از چشمش جاری شده بود . آیدن به سمت ملیساندرا رفت و سرش را در آغوش گرفت و گفت :
- می فهمم چقدر اضطراب داری ملیساندرا . می دونم چه حسی داری .
ملیساندرا با عصبانیت خودش را از آیدن جدا کرد و گفت :
- نه .. نمی دونی آیدن .
و سپس از درب اتاق خارج شد . بریان و آیدن اندکی بعد از اتاق خارج شدند . محوطه قصر پر از سربازان سواره و پیاده بود که با دیدن آیدن در خطوط منظمی صاف و بی حرکت ایستاده بودند . کاستار به آیدن نزدیک شد و با لبخند همیشگی اش گفت :
- شش هزار نفر به نظرم برای گرفتن دشت پن ها کافی باشه ... اونجا زمین های زیادی برای استقرار هست .. به محض اردو زدن ... دو برابر دیگه برای شما می فرستم و موقعی که می خواین به پایتخت حمله کنین ... شیش هزار نفر دیگه هم براتون اماده می کنم ...
آیدن که تک تک این جملات را قبلا هم شنیده بود با بی حوصلگی گفت :
romangram.com | @romangram_com