#درنده_ولارینال_پارت_130
- که بتونی راحت تر من رو بکشی ؟
* * *
حوالی نیمه شب ، بریان مشعل کوچکی به دست گرفت و جلو تر از دو تن دیگر به راه افتاد . ملیساندرا دلخور و نا امید هم رکاب آیدن راه نا هموار جنگلی را می پیمود . آیدن هم تا حدودی حال او را داشت . آیدن هم می خواست مقدار بیشتر راه را از میان شهر ها بگذرند و انسانها و دنیای تکنولوژی زده دوران را ببینند . بریان اما پاسخی متقن و منطقی داشت . آنها برای گردش نیامده بودند . مسیر خسته کننده و بیش از آنچه بریان حدس می زد طویل بود اما کمابیش آیدن را به یاد سفرش با آدریان و رزا می انداخت . بریان اما با آدریان فرق داشت . بریان دقیق تر و هدفمند تر به نظر می رسید ، همیشه یک نقشه جایگزین برای شرایط دشوار داشت و بیشتر اوقات را در سکوت می گذراند . ملیساندرا هم گهگاه نمایش حیرت انگیز تیراندازی اش را به راه می انداخت و اعصاب بریان را به هم می ریخت . بریان معمولا تنها به یک تذکر بسنده می کرد اما این دفعه که تیر فولادی ملیساندرا درست روی درخت مقابل چشمانش نشست ، از کوره در رفت :
- بچه شدی ملیسا ؟ می خوای همه رو متوجه ما کنی ؟
ملیساندرا تیرش را از درخت بیرون کشید و پاسخ داد :
- آدم ها این وقت از شب زهره اینو ندارن که اینجا باشن !
بریان چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید . باد ناگهان تشدید شد . درختان درهم رفتند و شاخ هایشان نامنظم و بی تاب تکان می خورد . برگهای ریخته شده روی زمین روی هوا معلق و پریشان شدند . بریان چشمانش را گشود . جهان یک بار دیگر آرام شد . بریان گفت :
- دیگه توی مرزهای انسانی نیستیم .
آیدن با تعجب پرسید :
- چی کار کردی ؟ !
بریان پاسخ داد :
- من یه الفم آیدن ... جهان این طرف مرزها در خدمت منه ... جز جز طبیعت جادویی رام نوع منه .
ملیساندرا اخم کرد :
- خب حالا ... اینقدر خودت رو نگیر .. منم رگ و ریشه الفی دارم .
بریان ابرویی تاب داد :
- دارم درباره اصالت حرف می زنم ملیساندرا .
romangram.com | @romangram_com