#در_تعقیب_شیطان_پارت_32
شادی با تعجب نگاهی به سهیل انداخت و وقتی که چهره ی منقبضش رو دید گفت بلند شو بریم اینجا دیگه جای ما نیست. با هم از ساختمون خارج شدیم با سرعتی که شبیه دویدن بود به طرف ماشین رفتیم و بلافاصله سوار شدیم و از اون منطقه ی نحس خارج شدیم.
شادی: باورم نمیشه. باورم نمیشه که سهیل اون آشغال پست فطرت داشت این کار رو با ما می کرد.
مشتی رو فرمون زدم و گفتم: می دونستم یه جای کار می لنگه اون آشغال یه شیطان پرسته شادی می فهمی؟ فقط خدا به دادمون رسید اگه اون لحظه آیه الکرسی از گوشیم پخش نمی شد معلوم نبود چی پیش میاد. تنم از حرفی که زده بودم لرزید. شادی من یه صدای وحشتناکی شنیدم که گفت این بار شکست خوردم.
شادی: تو آیه الکرسی از کجا آوردی؟ نمی دونستم اهل قرآنی؟!!!
- نیستم اما نمی دونم کی آیته الکرسی رو به عنوان زنگ گوشیم تنظیم کرده بود هر کسی این کار رو کرده دستش درد نکنه. واقعا بهش مدیونم.
با رسیدن به کنار یه داروخونه توقف کردم. و یه بسته پنبه و گاز استریل گرفتم همینطور یه بتادین گرفتم تا باهاشون زخم مچ شادی رو پانسمان کنم. بعد از شستوشوی زخم زخمش رو بستم و شادی رو به خونش رسوندم و خودم به طرف خونه حرکت کردم.
دیگه شک نداشتم....!! دیگه شک نداشتم که تموم این مدت در تمام مدتی که فکر می کردم جادو و شیاطین وجود ندارن اشتباه می کردم. من تموم مدتی که در رشته ی علوم ماورا بودم اشتباه می کردم. اشتباه محض!!!
وقتی که از در وارد خونه شدم مامان با دیدنم ازجاش بلند شد یه لحظه حس کردم که چهرش کبود شده اما نه مثل اینکه توهم زدم.
مامان: مهمونی خوب بود؟
- ای بد نبود.
- پس چرا هاله ات عوض شده؟
romangram.com | @romangram_com