#در_تعقیب_شیطان_پارت_31

با این جمله همه از حرکت متوقف شدند.

بسم الله الرحمن الرحیم

با این جمله همه ی بچه ها دستاشون رو روی سرشون قرار دادن و جیغ می کشیدن.

الله لا اله الا هو الحی القیوم

لا تاخذه سنه ولا نوم

له ملک السماوات والارض

منزل لذی یشفع عنده الا باذنه

و...

آیه الکرسی با صوتی زیبا از گوشیم پخش می شد و با هر جملش جو تاریک سالن به روشنایی نزدیکتر می شد. تموم بچه ها بیهوش شدند و روی زمین افتادند. صدایی وحشتناک گفت: این بار شکست خوردم اما دفعه ی دیگه حتما موفق خواهم شد. منتظر باش...منتظر باش...

با روشن شدن چراغ ها همه ی بچه ها به هوش اومدند وقتی دست های بریده شده و خونی خودشون رو دیدند از وحشت و ترس جیغ کشیدند شادی هم که از ترس داشت می لرزید به طرفم اومد و خودش رو توی بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن. دیگه خبری از زمین شطرنجی و اون هرم و حوضی که وسط سالن بود نبود حتی آینه ای هم که روی سقف بود غیبش زده بود.

در همین حال دیدم که سهیل یه گوشه ایستاده و دست به سینه به دیوار تکیه داده و با چهره ای عصبانی و منقبض به من خیره شده. ازش ترسیدم. اون یه موجود ناشناخته بود یه جورایی حس می کردم که خود شیطانه. شادی که گریش به هق هق تبدیل شده بود گفت: چه اتفاقی برای ما افتاده پری؟

من که از ترس مو به تنم سیخ شده بود گفتم: نمی دونم اما داشتین تسخیر می شدین. شما لعنتی ها داشتین چیزی رو می پرستیدین که همه ازش متنفرند.

romangram.com | @romangram_com