#در_تعقیب_شیطان_پارت_289
- نگران نباش عزیز راحت بخواب کوچولوی من.
خیالم راحت شده بود چقدر خوب بود که خیلی راحت منوا می فهمید و درک می کرد. خیلی خسته بودم از طرفی هم عاشق گرمای آغوشش شده بودم؛ خودمو تو بغلش جمع کردم و آروم چشمام رو بستم. و سیاوش آروم موهای منو نوازش می کرد.
********
بعد از یه دوش آب داغ حس کردم دوباره متولد شدم. سریع لباسام رو پوشیدم و با سشوار موهام رو خشک کردم. و به آشپز خونه رفتم و به همراه سیاوش صبحانه ی مختصری خوردیم. با اینکه مختصر بود اما بهترین صبحانه ی عمرم بود.
سیاوش: خانوم خوشگله نظرت چیه یه سر بریم کنار ساحل؟
- هوم؟ تو این برف بریم کنارساحل؟
- آره مگه چیه ما اومدیم اینجا ماه عسل و تفریح نیومدیم که همیشه تو اتاق بمونیم.
درست می گفت منم خیلی دوست داشتم برم و یه گشتی تو ساحل بزنم. به شدت برف می بارید و یه هفت هشت سانت برفی روی زمین نشسته بود.دلم می خواست با سیاوش اولین آدم برفی مشترکمون رو بسازیم. دیوونه ایم برای خودم.
- باشه موافقم.بعد از پوشیدن لباس گرم و گذاشتن یه شال گردن گرم و نرم و یه دور گردنم و یه کلاه به همراه سیاوش از خونه خارج شدیم. از روی صخره ای که ویلا روش ساخته شده بود به راحتی می شد دور دست های دریا رو دید البته به علت بارش برف خیلی تار به نظر می رسید انگار که سطح دریا رو مه گرفته باشه. سیاوش اومد و در کنارم قرار گرفت و من دستم رو دور بازوش حلقه کردم و گفتم: خب بهتره بریم پایین و کنار ساحل کمی قدم بزنیم.
سیاوش هم با سر حرفم رو تایید کرد و با هم آروم مسیر پر برف رو تا پایین تپه طی کردیم. فاصلمون با دریا همش پنجاه متر بود برای همین خیلی زود به لب ساحل رسیدیم. دریا طوفانی بود و آب رو به شدت به صخره های ساحلی که در دور دست قرار داشت می زد و به اطراف می پاشید. باید اعتراف می کردم که جای فوق العاده زیبایی بود. دیدن ساحل توی برف واقعا زیباست. یه حس متفاوت به آدم دست میده. همیشه که نمیشه به یه دریای آبی نگاه کرد و ازش لذت برد. شاید گاهی باید مثل من و سیاوش کنار یه ساحل برفی قدم بزنی و به دریای تیره نگاه کنی و آرامش واقعی رو توی طوفان های دریا پیدا کنی. به نظرم این دریا با همه ی سر سختی ها و ترسناک بودنش درس بزرگی به آدم میده. درسته که طوفانیه و سرد اما با این حال آرامشی به آدم میده که نمیشه وصفش کرد. شاید باید مثل من یه عاشق باشی تا بتونی این احساس رو درک کنی. اما به نظرم زندگی هم مثل این دریاست. گاهی آرومه گاهی طوفانی و تو از هرلحظه ی این زندگی می تونی آرامشت رو به دست بیاری. چه زندگیت طوفانی باشه چه آروم در هر حال زندگی نعمتیه که فقط یک بار به آدم داده میشه پس باید سعی کنیم نهایت لذت و آرامش رو ازش ببریم.
سیاوش: به چی فکر می کنی خانومی؟
آروم ازش فاصله گرفتم و کمی از برف هایی که در چند متری ساحل ریخته شده بود رو برداشتم کنار خود ساحل چون آب دریا مدام به ساحل می رسید و برمی گشت برفی وجود نداشت چون با نمک آب دریا همش ذوب میشد برای همین از فاصله ی چند متری دریا کمی از برف ها رو برداشتم و گلوله کردم و محکم به طرف سیاوش پرت کردم و گفتم: دارم به یه شیطونی اساسی فکر می کنم و بعد با سرعت شروع کردم به فرار کردن. سیاوش هم به دنبالم می دوید و از روی زمین برف بر می داشت و به طرفم پرت می کرد چند بار هم گلوله ی برف رو به پشتم زده بود و منم با کشیدن جیغ از دستش فرار می کردم البته ناگفته نماند منم کلی برف بهش زدم و تقریبا آدم برفیش کرده بودم. خیلی کیف می داد برف بازی همینطور مشغول شیطونی بودم که پام سر خورد و با پشت روی برفا افتادم سیاوش سریع خودش رو بهم رسوند و وقتی لبخندم رو دید تو برفا کنارم نشست و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت: این دختر شیطون با این لپای سرخ خوشگل اینجا چیکار می کنه؟
romangram.com | @romangram_com