#در_تعقیب_شیطان_پارت_288
- الان دقیقا چه حسی داری؟
- اوممم بذار فکر کنم... نچ هر چه فکر می کنم حس خاصی ندارم. و تو دلم لبخند شیطانی زد.
سیاوش کمی شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: اما من خیلی خوشحالم. ازت ممنونم عزیز دلم که کنارم موندی. ممنونم که تنهام نذاشتی. من حالا یه مرد خوشبختم. خوشبختی واقعی یعنی این. یعنی یه زندگی عادی داشته باشی و دختری که دوسش داری و عاشقشی کنارت باشه. خوشبختی یعنی سلامتی باشه و یه حس سر زندگی داشته باشی. حالا می فهمم که تموم اون مدت توی تاریکی دست و پا می زدم.
واقعا با حرفاش موافق بودم. من و اون دنیای متفاوتی رو تجربه کرده بودیم. تجربه ای که هرگز از یادم نمیره ما تو دنیاهای مختلفی زندگی کردیم، مبارزه کردیم و هم رو پیدا کردیم. تموم اینا باعث شده بود تا قدر زندگی در امنیت و آرامش رو بدونیم.
- منم خوشحالم سیاوش. شوخی کردم که هیچ احساسی ندارم. منم از اینکه تو رو دارم خوشحالم.
سیاوش لبخندی به من زد و پخش ماشین رو روشن کرد و یه آهنگ شاد شروع به پخش کرد. هوا خیلی سرد شده . بین راه برف شروع به باریدن کرده بود. ماه عسلمون بدون شک توی برف ها بود. کنار ساحل.
دو سه ساعتی می شد که تو راه بودیم به خاطر بارش برف که دیگه شدید شده بود مجبور بودیم آروم حرکت کنیم. چون جاده ها لغزنده بود و خطرناک. همینطور آروم جاده های پر پیچ و خم شمال کشور رو پشت سر میذاشتیم و من از زیبایی های طبیعت بکر که حالا با برف پوشیده شده بود لذت می بردم. بعد از حدود پنج ساعت رانندگی خسته کننده به ویلای زیبای سیاوش رسیدیم ویلایی که روی یه تپه ی صخره ای بود. کنار دریا باد خیلی سردی می وزید دریا طوفانی بود و آب با شدت به صخره های کنار ساحل برخورد می کرد و به اطراف پاشیده می شد. صدای امواج به همراه صدای باد آهنگ دل نشینی رو ایجاد کرده بود. برف و بارون در حال باریدن بودند سریع وسایلمون رو از ماشین خارج کردیم و وارد ویلا شدیم. ویلای بزرگ سیاوش . با وارد شدن به ویلا سیاوش سریع شومینه ی دیواری رو روشن کرد و بعد از یک ساعت سالن ویلا گرم شد. گرمای مطبوعی رو توی تن سرما زدم احساس می کردم. دستام از سرما قرمز شده بود. سیاوش یه مبل دو نفره رو از وسط هال به کنار شومینه کشید و دستمو گرفت و با من کنار شومینه نشستیم. آخ که چه گرمای لذت بخشی بود. سیاوش دستش رو روی شونم گذاشت و منم سرم رو به سینش تکیه دادم. گرمای عشقی که تو وجودم شعله می کشید خیلی لذت بخش تر از گرمای شومینه بود .
سیاوش آروم بوسه ای به موهام زد و منو محکم به خودش فشرد. خیلی استرس داشتم. به سیاوش گفتم:
- اوممم سیاوش؟
- جانم؟
- خب چطور بگم...
romangram.com | @romangram_com