#در_تعقیب_شیطان_پارت_279

- برای اینکه با بابا صحبت کردی تا جشن بگیریم.

- این چه حرفیه پریسا وظیفه ی من بود که یه عروسی برات بگیرم مگه این آرزوی تموم دخترا نیست؟

- چرا. اما فکر نمی کردم مراسمی داشته باشم.

- نه پریسا. تو هم مثل همه دخترا آرزو داری و من اینجام تا تک تک آرزوهاتو برآورده کنم. گذشته رو فراموش کن . ما الان یه زندگی عادی داریم. و من خوشحالم که تو رو دارم.

سیاوش آروم به طرفم اومدو منو در آغوش کشید. سرم رو توی سینه ی پهن و مردونش فرو کردم احساس عجیب و خوبی داشتم حسی که تو عمرم تجربه نکرده بودمش. سیاوش آروم سرمو در آغوش گرفت و گفت به زودی مال خودم میشی و به تموم این دردا پایان میدیم.

- اوهوم.

بعد از چند دقیقه منو از خودش جدا کرد و خداحافظی کرد و از در رفت بیرون. من هنوز پاتریک رو خوب نشناخته بوم همیشه فکر می کردم که اون یه آدم مغروره اما حالا نظرم کاملا عوض شده بود. اون بر خلاف ظاهرش خیلی مهربون بود.

خودم رو روی تختم انداختم. تختی که مدت ها بود توش نخوابیده بودم تخت گرم و نرم خودم. آروم زیر پتوی صورتی رنگم خزیدم و به سقف خیره شدم. و در همین حال به خواب رفتم.

*************

همه جا تاریک بود تنها نوری از دور دست می درخشید باد سردی می وزید و شاخه های درختان جنگل را به رقص وا می داشت.

صدای خنده و شادی به گوش می رسید. این بار بر خلاف هر بار که ناله و شیون از ژرفای تاریکی به گوشم می رسید بود. نوری که در دور دست ها می درخشید گسترش می یافت و نزدیک و نزدیک تر میشد. تا اینکه همه ی جنگل روشن شد. در میان نور ها دختری با لباس های سفیدی که دامنش به روی زمین کشیده می شد ایستاده بود.

آره اون خودش بود. اون سرینا بود همون روحی که به من و سیاوش قدرت نابودی شیاطین و جادو رو داده بود. کمی بعد یک مرد و یک زن در پشت سرش نمایان شدند.

romangram.com | @romangram_com