#در_تعقیب_شیطان_پارت_278
- ممنون.
باورم نمی شد. یعنی واقعا می خواستم برام عروسی بگیرن؟ یعنی واقعا.. نمی تونستم باور کنم. کاش الان منو سیاوش تنها بودیم تا از خوشحالی می پریدم بغلش .
بابا: من از قبل تالار رو براتون رزرو کردم پنج شنبه ی دو هفته ی دیگه قراره جشن رو برگذار کنیم پس تا اون موقع سعی کنید هر کاری دارید بزارید زمین و به کار ها و تدارکات عروسی بپردازید.
از خوشحالی داشتم دیوونه می شدم. دلم می خواست بپرم لپای بابا رو ببوسم و محکم بغلش کنم. اما باید خودار می بودم. چون ازنظر اونا ما قرار بود که عروسی کنیم و حادثه ی تصادف فقط باعث عقب افتادن مراسم شده بود پس اگه این لحظه بیش ازحد خوشحالی میکردم ممکن بود به عقلم شک کنند: دی
بعد از خوردن شام پاتریک به اتاقم اومد .
- پریسا با من کاری نداری من دیگه میرم.
- واا کجا میری؟
- خب میرم خونه ی خودم دیگه.
- خونه خودت؟ تو که اینجا خونه ای نداری یه خونه داری اونم تو شمال.
- خب که چی میرم هتل. شب که نمی تونم اینجا بمونم زشته.
- باشه هر طور راحتی. ولی ازت ممنونم.- برای چی؟
romangram.com | @romangram_com