#در_تعقیب_شیطان_پارت_277
با شروع شدن آهنگ با هم آروم آروم شروع کردیم به رقصیدن.
بعد از نیم ساعت رقصیدن به طبقه ی پایین رفتیم. از اینکه خانوادم بار دیگه در کنار هم جمع شده بودند خوشحال بودم. خیلی خوشحال بودم. و حالا یه عشق به زندگیم اضافه شده بود.
بابا: خب داماد عزیز چه خبرا؟ اوضاع خوبه ایشالله؟
- بله خدا رو شکر همه چیز داره رو به راه میشه. از اینکه منو تو شرکتتون استخدام کردین ممنونم.
- این چه حرفیه پسرم. تو هم مثل پسر خودم.
سیاوش تو شرکت بابا استخدام شده بود؟ خب پس اینطوری از زندگی قبلیش فاصله گرفت شوهر من الان یه آدم عادی بود. و از این بابت خوشحال بودم.
- راستی پدر.
- جانم پسرم؟
- میخواستم اگه ممکنه یه تاریخی مشخص کنید تا من و پریسا یه جشن کوچیک برای عروسی بگیریم.
بابا: درسته خودم به این فکر بودم بعد از اون تصادف همه چیز به هم ریخت. و شما یه جشن عروسی و عقد از من طلب کارید.
- این چه حرفیه پدر. من خودم همه ی مقدمات جشن رو فراهم میکنم اما فقط به اجازه شما که بزرگتر مایید بستگی داره.
- این چه حرفیه پسرم. تو هم جای پسرم پیمان. ایشالله دو هفته ی دیگه یه جشن کوچک میگیریم و شما میتونید بعدش برید سر خونه زندگیتون.
romangram.com | @romangram_com