#در_تعقیب_شیطان_پارت_273

- بعله. من خانوم خوشگلمو با دنیا عوض نمی کنم.

از حرفش قند تو دلم آب شد. حس کردم یه امید برای زندگی کردن پیدا کردم. و اون سیاوش بود کسی که تو تمام اون سختی ها به من کمک کرد و تکیه گاهم بود.

- خب خانوم خوشگله حالا کجا بریم؟ بریم پارک یا پاساژ؟

از قدیم الایام عاشق خرید بودم سریع گفتم: بریم پاساژ کلی خرید دارم که باید انجام بدم.

- واقعا؟ مثل اینکه عاشق خریدی.

- معلومه تموم دخترا از خرید کردن خوششون میاد.

- باشه میریم پاساژ اما به فکر جیب آقاتونم باشیدااا ما الان یه انسان عادی هستیم با وضع مالی عادی.

از حرفش خندم گرفت و گفتم : باشه آقای عادی. مراقبم که خریدام غیر عادی نشه.

با رسیدن به پاساژ ماشین رو پارک کردیم و با هم وارد پاساژ چند طبقه شدیم. وقتی از کنار ویترین مغازه ها می گذشتم دلم قیلی ویلی می رفت انواع و اقسام لباس ها رو از نظر میگذروندم. تا اینکه به یه مغازه ی متفاوت رسیدم یعنی لباساش متفاوت تر از مغازه های دیگه بود اونجا مزون لباس عروس بود. با یاد آوری مراسم عقدمون غم به دلم نشست. منم آرزو داشتم یه مراسم خوب برام بگیرن یه عروسی خوب اما همش برباد رفته بود. هیییع خدا...

- خانومی؟ چیزی شده؟

- نه عزیزم بریم به خریدامون برسیم.

اینو گفتم و به راه افتادم اما پاتریک به لباس عروسا خیره شده بود. انگار متوجه غم دلم شده بود. بعد از چند دقیقه با هم به طبقات بالا رفتیم من چند تا عطر و ادکلن خریدم و بعدش به یه مانتو فروشی رفتم یه مانتوی مشکی با کمربند و یقه ی سبز رنگ نظرم رو به خودش جلب کرده بود اون مانتو رو به همراه یه شلوارجین نوک مدادی خریدم و به طرف ماشین حرکت کردیم.

romangram.com | @romangram_com