#در_تعقیب_شیطان_پارت_272
- آره در طولی که شما در بیمارستان خبر مرگتون لالا کرده بودید اینجانب در حال دست و پنجه نرم کردن با کتاب ها بودم.
- اولا خبر مرگ خودت دوما تو هم میومدی می رفتی زیر ماشین تا بقیه مدت رو استراحت کنی به من چه؟
- باشه بابا تو بردی دیوانه . فعلا کاری نداری؟
- نه عزیزم. فعلا خدا حافظ.
- خدا حافظ پری جون.
گوشی رو قط کردم و انداختم تو جیبم.اصلا حوصله نداشتم نمی دونم چه مرگم شده بود. انگار دوباره یه زندگی خسته کننده شروع شده بود. خیلی سخت بود تا دوباره به این نوع زندگی عادت کنم. قبلا با جادو همه کاری می کردم تنها با یک اشاره اما حالا باید تموم کارا رو خودم انجام می دادم. واقعا خسته کننده بود. به همراه سیاوش به طرف خونه راه افتادیم. سیاوش پشت فرمون پرایدش نشست و منم بغل دستش.
- نگفته بودی ماشین داری؟
- خب آره چون نیازی نبود که بگم.
- خب حالا چیکار باید بکنیم؟ من کمی احساس پوچی دارم. نمی دونم چم شده؟
- خب این احساسات طبیعیه. تو یک سال و نیم به عنوان جادوگر زندگی کردی طبیعیه که یه مدت طول بکشه تا به زندگی عادی برگردی.
- اوهوم. خب ما باید چیکارا کنیم؟ ما با هم زن و شوهریم. درسته؟
romangram.com | @romangram_com