#در_تعقیب_شیطان_پارت_271
****************
بعد از یک هفته از بیمارستان مرخص شدم. دیگه می تونستم با خیال راحت به زندگیم ادامه بدم. طبق معمول به دانشگاه برم و درس بخونم و یه زندگی عادی داشته باشم. من حالا دیگه ازدواج کرده بودم و باید به فکر شوهرمم می بودم. گوشیمو از جیبم در آوردم و شماره ی شادی رو گرفتم. بعد از چند بار زنگ خوردن گوشی رو برداشت.
- الو؟
- سلام شادی خودم خوبی دخترم؟
- دخترم و کوفت چه عجب بالاخره از زمین گیری در اومدی حالت خوبه؟
- با احوال پرسی های شما خوبم دیوونه اینه رسم دوستی؟ یک ماه تو بیمارستان بستری بودم اما یه سر بهم نزدی؟
- کی گفته بهت سر نزدم اگه باور نمی کنی از مامان بپرس.
- خب من با اونا کاری ندارم تو این یه هفته که به هوش اومده بودم تو یه بارم بهم سر نزدی.
- خب کار داشتم پری جونم .
- چه کاری مهمتر از دوستت؟
- امتحان داشتم دیوونه. امتحانات ترم دانشگاه شروع شده .
- واقعا؟
romangram.com | @romangram_com