#در_تعقیب_شیطان_پارت_27
کمی فکر کردم و با خودم گفتم: شاید بتونم توی این مهمونی سهیل رو بیشتر بشناسم شاید اون چیزی که فکر می کنم نباشه.
- باشه قبول می کنم اما همین که دیدم داری زیاده روی می کنی بر می گردم.
بعد از خداحافظی از سهیل شادی رو سوار کردم و به خونشون رسوندم قرار شد ساعت 4 بعد از ظهر برم دنبال شادی تا با هم بریم خونه ی سهیل اینا. با اینکه
احساس خطر می کردم اما باید در مورش اطلاعات جمع می کردم. باید می فهمیدم چجور خانواده ای هستن یا حداقل بفهمم که چجور دوستایی داره.
وقتی به خونه رسیدم دیدم مامان داره با تلفن صحبت می کنه و خیلی عصبانیه. وقتی دید که اومدم خدا حافظی کرد و گفت: سلام خسته نباشی.
- سلام ممنون. اتفاقی افتاده؟
- نه دخترم چیزی نیست برو لباست رو عوض کن بیا نهار حاضره.
سریع به اتاقم رفتم و لباسم رو با یه تاپ و شلوارک عوض کردم. موهامم باز کردم و دورم ریختم و به آشپز خونه رفتم و پشت میز نشستم و آروم شروع کردم به خوردن.
- مامان؟
- جانم؟
راستش امروز بعد از ظهر خونه ی دوستم مهمونیه می خواستم بگم که دارم میرم خونشون؟
مامان کمی دقیق شد و گفت: دوست؟ دوستت دختره یا پسره؟
romangram.com | @romangram_com