#در_تعقیب_شیطان_پارت_269

- آره پسرم.من میرم بیرون راحت با خانومت صحبت کن.

- ممنونم.

با رفتن مامان نفس راحتی کشیدم و با تعجب به سیاوش گفتم: پاتریک اینجا چه خبره من به کلی گیج شدم.

سیاوش خندید و گفت: پاتریک؟ بهتره دیگه این اسمو فراموش کنی عزیزم.

اینو گفت و بعدش یه چشمک خوشگل بهم زد.

- سیاوش باور کن من خیلی گیج شدم خواهش میکنم برام توضیح بده. چرا گیج شدی عزیزم. همه ی چیزایی که دیدی واقعی بود. تو موفق شدی ماموریتت رو به درستی انجام بدی. بعد از اینکه تو اون جادوی بزرگ رو انجانم دادی دقیقا قبل از اینکه تمام نیرو ها از بین برن من به فکر افتادم که بعدش چیکارکنم. راستش نابودی جادو به طور کامل سبب میشه تا جادو گرا بعد از از دست دادن قدرتشون فراموش می کنن که یک جادو گر بودن این یه فرایند طبیعیه برای همین اون لحظه برای اینکه بتونم بعدش ثابت کنم که تو همسرم هستی مجبور شدم آخرین جادوی خودم رو بکنم و اون این بود که بعد از نابودی جادو همه چیز این جور به نظر بیاد که الان هست یعنی بعد ازعقدمون تصادف کردی و ... الان همه فکرمیکنن که تو تو تصادف اینجوری شدی.

- خب منطقیه اما چرا همه فکر میکنن که یک ماهه بی هوشم ؟

- خب عزیزم خودم اینکار رو کردم دیگه درحقیقت همش یه هفتست تو بیمارستانی ولی همه فکر میکنن یک ماهه.

- سیاوش یعنی می تونم حالا یه زندگی عادی داشته باشم؟

- خب معلومه که می تونی دیگه تموم اون کابوس ها تموم شده عزیزم. دیگه چیزی به اسم جادو وجود نداره.

- اما حس می کنم یه چیزی از زندگیم کم شده. نمی دونم چرا اما احساس می کنم که دیگه نمی تونم اون دختر معمولی قبل از این اتفاقات باشم.

- می تونی عزیزم هیچ چیز از زندگیت کم نشده تازه یه چیزم اضافه شده.

romangram.com | @romangram_com