#در_تعقیب_شیطان_پارت_268
- جونم؟
- چه اتفاقی برای من افتاده؟
- راستش یک ماه پیش وقتی که بین تو و سیاوش خطبه ی عقد خونده شد تو و سیاوش با هم رفتین بیرون اما توی راه تصادف کردین و تو رفتی توی کما الان یک ماهه که تو کما هستی؟
- چی؟ یک ماه؟
- آره دخترم چیزی یادت نمیاد؟
- چرا تازه داره همه چی یادم میاد.
در حقیقت چیزی یادم نمیومد مجبور بودم بگم که یادم میاد چون ممکن بود فکر کنن دیوانه شدم یا حافظم رو از دست دادم. باید سیاوش رو میدیم باید از خودش سوال می کردم.
بعد از یک ساعت سیاوش رو دیدم که وارد اتاق شد در حالی که دسته گلی توی دستش بود.
سیاوش در حالیکه لبخند می زد به طرفم اومد و کنار تختم نشست و چشمک بهم زد و گفت: به به خانوم خوشگل خودم ساعت خواب الان دقیقا یک ماهه که لالا کردی خانوم خرسه.
دقیقا خود پاتریک بود.اینم داشت می گفت یک ماهه بی هوشم.
سیاوش: مامان میشهچند دقیقه تنها با پریسا صحبت کنم؟
romangram.com | @romangram_com